Tuesday, November 20, 2012

کاش این حافظه قابل فرمت بود


فک کنم اولین باری که داشتم از خوشحالی بال درمی اوردم و شب خوابم نبرد از شادی محرم 87 بود... قرار بود درس بخوانم برای کنکور که کل تعطیلات با شنیدن یک دوستت دارم و چند تعریف تمام شد و این سرآغازی بود بر عقده های من. خوابهای من هنوز هم بعضا می بینمش توی خواب هایم...سمبل عقده ها و خواسته های 17 سالگیم ، عقده گرفتن دستت ، و حتی دوست بودن با تو .
خوشبختانه عقده ها بیشتر شدند ، آدم های جدید عقده های جدید و رویاهای جدید 

من به یاد عطر بارون زده گل های پونه می کشیدم پای خسته امو تو جاده


بعضی از آهنگ ها هستند که وقتی به آنها گوش می کنم ، 17 ساله می شم... می رم در بهمن 87 و توی سرما راه می رم و گریه می کنم ، حتی اگر خوب به آهنگ دقت کنم می تونم دل پیچه ام یادم بیارم وبا یادآوری، حتی  به فعل شود ودل پیچه بگیرم. گذشته من به این آهنگ ها دوخته شده اند ، بارها سعی کردم انقدر گوش بدمشان ، انقدر با آنها اشک بریزم که برایم تبدیل شوند به سرود ملی ترینداد توباگو. بدون هیچ حسی گوش دهمشان ولی هنوز بعد از گذشت این همه مدت باز هم استرس را به خاطر می آورم.
آهنگی گوش نمی دهم نمی خواهم خاطراتم به چیزی دوخته شوند و فراموشیشان ممتنع شود. نیاز به آهنگی نیست رگ دست راستم به خوبی بدون هیچ آهنگی نقشش را بازی می کند. نمی دانم چطور لعنتی می فهمد که به چی فکر می کنم، نمی دانم چطور متوجه می شود سرِ ناراحتی از چه چیزی درد بگیرد و در باقی موارد ساکت باشد ...
همیشه در ذهنم یک مرحله ای به اسم سِر شدن وجود دارد ، آنجا که برسم دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. هیچ از دست دادنی ناراحت کننده نیست و هیچ تغییری خوشایند نخواهد بود. گاهی انقدر دوست دارم به آهنگ ها و خاطرات گوش کنم تا به این مرحله برسم. هر بار احساس می کنم نزدیک تر هستم ولی هربار انگار دور تر می شوم چرا که انگار بار اولی است که چنین اتفاقی رخ داده و خلاصه به نظر تکراری نمی رسد و این عجیب است برایم...این تکراری نشدن ها و این علاقه ها و عشق ها...

Saturday, November 10, 2012

مسئولیت

جدیدا فکر می کنم مشکلی ندارم با ترک پدر مادرم یعنی شخصا وابستگی زیادی حس نمی کنم اما تصور رنجی که آنها از رفتن من متحمل می شوند و تنهاییشان واقعا آزارم می دهد. داشتم فکر می کردم که در صورت رفتن  من نباید تنها بمانند

 

سادو-مازو

برای بعضی ها نمی توان کاری کرد چرا که نمی خواهند وضعشان را عوض کنند.

این جمله بار سنگینی دارد انقدر سنگین که عامل کابوس های شبانه ام می شود… نمی خواهد به خودش کمک کند شاید خیلی عوامانه و یا کلیشه ای (زیاد از این لغت استفاده می کنم جدیدا) تلقی شود و بعضا غیر واقعی! چرا نخواهد خودش را نجات دهد؟ مگر بیمار است؟

پنجاه و چهار سال سن دارد ، دو بار فرار از نیرو دریایی و تحمل حبس ، یک فقره طلاق به همراه یک دختر بچه هم سن من ، اعتیاد به مواد مخدر ، وضعیت مالی نه چندان خوب و… مطمئن هستم اگر اراده کنم می توانم ده ها مشکل دیگر هم ردیف کنم و نام ببرم. مثلا سو رفتار با مادرش که حالا 80 سال سن دارد و یا از اتفاق اخیر بگویم که وقتی پلیس به جرم اراذل اوباش بودن دستگیرش کرد به مادرش زنگ زد و مادرش در عرض چند ساعت با پای پیاده آمد تا شاه عبدالعظیم و با چندین داد و بالا رفتن مقادیر زیادی فشار خون و احتمالا خطر سکته با ادای جملات “فکر کردین بچه من پدر مادر نداره؟” تونست از زیر دست افرادی که اراذل اوباش می دانستندش و اگر می تونستن تو غذاش سم می ریختن(یا به قول خزعلیِ پدر ، توی دریا می نداختنش) بمیرد بکشدش بیرون. مثل همیشه هم چند حرکت نمایشی اش رو انجام می دهد مثل بوسیدن زمین و … درواقع همه این حرکات تکراری شده اند احتمالا حرکت آخر 4 بار تکرار شده است ولی مادر امیدوار است مادر خوشحال است. دلش خوش است که پسرش را آزاد کرده حالا به هر قیمتی باشد تا بتواند بیشتر موادش را بکشد ، خانه را خراب تر کند ، احتمالا طرح های بیشتری دارد برای بازسازی خانه… بله خانه ای بود که زمانی مشترک بود بین او و مادر و با ایده” بازسازی که کاری ندارد “دست به کار شد ولی هرچه کرد اعم از درست کردن دستشویی به روایت خودش تا بتونه کردن دیوار ها خانه را غیرمسکونی تر کرد انقدر که تنها ادامه دهد و هر بار که آنجا را می بینم بیشتر حس می کنم هدفش تخریب خانه است و حاضرم قسم بخورم اگر بلدوزر داشت بی شک خانه را تخریب می کرد. مرا دوست دارد. شاید یکی از تنها بخش های سالم مانده آنجا اتاق خودش مخصوصا بخش عروسک ها باشد ، چیزهایی که آرزو به دلش ماند که به دخترش دهد، چیزهایی که هیچ وقت اجازه نمی داد من از اتاق بیرون ببرم و تنها می گذاشت با آنها داخل اتاق بازی کنم…

او شباهت وحشتناکی با کسانی دارد که دوستشان می دارم ، عطش تخریب ، دیگر آزاری و نوسان روحی شدید. گاهی انقدر پیچیده می شود که می ترسم با چه کسی طرف هستم…مدتهاست که دایی نیست. دیوانه ای است که امنیت جانی مادربزرگ را تهدید می کند . بعد از آن روزی که ساعت 6 صبح آمد خانه مان (جایی که آدرسش را نباید می داشت)ترسم به او دو جندان شد. احتمالا تا مدتی تصور شیطان در ذهنم بود ولی این روزها فکر کردن به وضع اسف بارش یکی از منابع خودآزاری تلقی می شود و گاهی خودم را با مادربزرگم مقایسه می کنم که پس از 54 سال هنوز نگران است که اتفاقی برای پسرش نیفتد.

پنجاه و چهار سن کمی نیست…. می ترساند مرا. تصور این که کسانی که دوستشان دارم بعد از سالها هنوز نخواهند روند زندگیشان را عوض کنند. میدانم ته خطی نیست و همه چیز به بدتر شدن میل می کند . نمی خواهم حتی فکر کنم به این وضعیت که آنها اگر این روند را تا دو یا سه سال دیگه ادامه دهند ، چه می شود چه برسد به 50 سال.

Thursday, November 1, 2012

و ایده خدای خیرخواه مرا یاد پدر عاشق می اندازد

یک قضیه ای هست به صورت یک تمثیل که خداناباوران عملگرا مطرح می کنند. دو نفر وارد یک باغ می شند و با هم بحث می کنند. نفر اول معتقد هست که این باغ تصادفا ایجاد شده ولی دوستش بر این باور هست که این باغ یک باغبان دارد. بحث های این دو نفر بالا می گیرد و برای هم ادله می آورند که باغبان دارد این باغ یا ندارد. شخصی که معتقد است تصادف عامل ایجاد این باغ است متقاعد می شود که شب را بیدار بمانند و به پاسبانی مشغول شوند تا شاید باغبان مرموز را ببینند اما چیزی مشاهده نمی کنند! شخص ادعا می کند که باغبان نا مرئی است پس دور باغ را سیم خاردار می کشند و با سگ به پاسبانی مشغول می شوند اما نه سیم ها حرکتی می کنند و نه سگ بو یا حرکتی حس می کند به این ترتیب شخص ادعا می کند که باغبان بی بو و فاقد جسم هست پس این بار دور باغ را با شوک های الکتریکی محافظت می کنند و باز هم باغبان نامرئی مرموز هیچ نشانه ای از خود نشان نمی دهد اما شخص دوم هنوز باور دارد که باغبانی هست و شخص اول بر باور خودش استوار است که تصادفی بوده اما در این میان، شخص اول سوال معنا داری می پرسد : چه تفاوتی است میان آنکه تو باغبانی نامریی ، ناملموس و غایب می خوانی و یک باغبان موهوم و یا باغبانی که اصلاً وجود نداشته است؟

این خدا... این موجودی که به طرز عجیبی در اذهان ما جاوید مانده حتی اگر مانند باغبان نامرئی از آن یاد کنیم یعنی هیچ فکتی نباشد که بتوانیم به طور منحصر به او نسبت دهیم باز هم وجود دارد. هر چند افلیج و ناتوان باشد ... اما وجود دارد... این وضعیت مرا یاد چیزهای دیگری می اندازد چیزهایی که نیستند در عالم خارج هیچ عینیتی برای آن نمی توان قائل شد اما معتقدیم هستند و این اعتقاد گاها خودمان و اطرافیانمان را خسته که چه عرض کنم...پیر می کند. مثلا شخصی که ادعا می کند پدر عاشق فرزندش هست. حالا چه پدر مانع تحصیل شود چه کتک بزند و گوشه بیمارستان رها کند یا چه بکشد ! یا شخصی که ادعا می کند کسی دوستش دارد در حالی که کوچکترین نشانه های دوست داشتنی رویت نمی شود و یا شخصی که ادعا می کند رابطه خاصی دارد اما هیچ نوع عینیتی این رابطه ندارد. سوال مهم اینجاست که آخه این چه عشقی ، چه رابطه ، چه دوست داشتنی است؟!

این روزها فکر می کنم کسایی که می گویند خدا در عین افلیج بودنش هست و خیلی کامل و ذهن ما قابل به تشخیص جمال و جلالش نیست همان هایی هستند که می گویند پدر و مادر در همه حال عاشق فرزندانشان هستند و عشق آتشینی بین آنها و پارتنرشان جاری ست.

Monday, August 27, 2012

بعضی انتخابا هست که باید تا آخر پاشون وایساد. هرچقدر سخت باشند. هرچقد شکنجه آور باشند. باید قوی بود. اما به چه بهایی؟

دیگر برای همه بدیهی شده است که یک رابطه چقدر می تواند عوضشان کند. برای منم تغییر پس از یک رابطه یا بهتر بگویم شبه رابطه باید خیلی نرمال و عادی می بود. اما دامنه آنها بسیار بیشتر از چیزی بود که تصورش کنم. حرف می زنیم ، چیزی می گویم که خودم متعجب می شوم. واقعا من هستم؟؟ گاهی فکر برایم جدید می آید. انگار مدت ها بوده اما ابراز نمی شده یا کامل شکل نگرفته بوده اما حالا که آمد بیرون،حرف شد یک آن خودم هم شوکه می شوم که چقدر عوض شدی. این علایق لعنتی…آشی شده ام. سلکشن آهنگ هایم را هر از گاهی برایش می گذارم با تعجب می گوید بعد از آهنگ راک و کلا فضای راک چطوری در جا سنتی می گذاری؟ و بعد تغییر فضا به پاپ سرگیجه می گیرد …من بیشتر. میدانم نمی داند سر در گمیم را و این تعجبی که خودم از کنار هم قرار گرفتن آهنگ ها می کنم.

حرف می زنیم و من یک هو افاضاتی می کنم که خنده ام می گیرد. این ها مال من نیست…این لحن حرف زدن هم مال من نیست. این لجبازی هم که در من متولد شده و پا می گیرد هم مال من نیست.آنجا که می گویم تف اونم با خلط هم مال من نیست…حتی سکوتی که می کنم هم انگار مال من نیست.

غلط است که می گویم مال من نیست ، من هستم … اما …بیگانه ای هستم حتی برای خودم.

Sunday, July 22, 2012

زندگی غیرقابل تحمل و پیش بینی در این چند روز

واقعیت تلخ در این روزهای زندگی من این شده که به سیم آخر زدم. هرچند خیلی مشخص نیست که دقیقا چه اتفاقی باعث شد در عرض یک هفته چنان چرخشی بکنم و ضد آرمان ها اگر وجود داشته باشند حرکت کنم. گور پدر آرمان شعار اصلی من شده است. ریدم به آرمان شعار دیگه من. از آدمی که دم از اخلاق بزند بدم می آید ، معتقد هستم بزرگترین گندهای زندگیم اول تقصیر خودم بودند بعد آدمی که به اصطلاح اخلاقی بوده. وقتی کسی از ایده آل هایش می گوید و می گوید در جهت آنها حرکت می کند می خواهم قبل از آن که گند بزرگی به دنیا بزند خفه اش کنم. او را یا یک احمق می بینم یا یک ریاکار و کسی که لایق هیچ احترامی نیست باید قبل از این که بیشتر بریند به زندگی بقیه حذف شود. دوستی می گفت کسانی که در زندگی شکست نخوردند مواضع افراطی تری دارند مثال می آورد از دوستان موفقش (یا از نظر خودشان موفق و راضی) در سمپاد و می گفت همه آنها بلا استثنا فاشیست هستند. حالا می توانم جلوی این دوست باایستم و بگویم بنده زندگی پر شکستی داشتم ولی این شکست ها مواضع مرا تند تر کردند.آنقدر که افراد بی اخلاق تر یا حداقل آنهایی که بی اخلاقند و در بی اخلاقیشان صادقند را می ستایم تا آنان که به طور اخلاقمند بی صداقت هستند.

Friday, June 15, 2012

آخه سه شب؟؟

یه زمانایی شدیدا می رم تو فاز مهربونی و دوست داشتن آدما بعد این مواقع کارایی می کنم که خودم سالها از خودم می پرسم که جدا چی فکر می کردم اون لحظه؟

 

Thursday, June 7, 2012

حتی اگر خدا در صورت وجودش هم بگوید بخشیدمت

کاش یک روز بیاید که بتوانم خودم را ببخشم.

Monday, June 4, 2012

با من حرف بزن

دوست دارم حرف بزنم ولی خب باید صادق باشم این همه زر مفتی که در این چندین ساله زدم کجا راهگشا بود؟

Sunday, May 27, 2012

آنچه در خواب هم نبینم

انقدر اطمینان دارم که دوستم داری که وقتی یک دختر خیلی خوشگل و باهوش  باهات حرف می زنه و شوخی می کنه نگران نیستم که فکر کنی کاش … یا این که منو باهاش قیاس کنی…

Saturday, May 26, 2012

آنچه در خواب هم اتفاق نیفتد

باز هم بی هدف راه می رویم و فقط راه می رویم. همان پیاده روی های بی هدفی که فقط برای این است که با هم حرف بزنیم. می گویم یادت هست یک بار سر …دعوا کردیم و تو می خندی و دستتت را روی شانه ام می گذاری و فشارش می دهی. می گویی دیدی از دستم خلاص نشدی…

Sunday, May 20, 2012

می گی از عمل مشخص می شه

چگونه بپذیرم که دوستم داری وقتی هیچ کاری نمی کنی که لااقل ناراحتم نکنی ؟

نمی دونم

کاملا لجباز شده ام. با همه چیز لج می کنم. با دوستم با کسی که مرا دوست دارد . با کسی که مرا نمی شناسد و تازه دیده است. لج می کنم. بی ادب احتمالا در نظر گرفته می شوم ولی برایم مهم نیست. من سرشار از نفرتم. سرشار از ناراحتی. و به دنبال تخلیه هم اگر نباشم یک جایی خالی می شوند. ترجیح می دهم با کسی دوست نباشم یا اگر دوست هستم تا آخر دنیا دوستش باشم. اتفاقی می افتد که من دیگر نمی خواهم با کسی دوست باشم وقتی تصمیم می گیرم دیگر راهش ندهم در زندگی ام ، آنگاه حس می کنم این منافی با آرمان های من است. دنیایی که تغییری ندارد همه تا ابد با هم دوست هستند (اگر باشند) چرا که تغییرات باعث می شوند زندگی به طور ابلهانه ای مسخره شود. آنگاه که برای به دست آوردن چیزی اشک می ریزی یک روز می فهمی چیز مهمی نبوده است و یا وقتی که از داشتن چیزی حتی حس ناراحتی می کنی یک روز آن را جز ارزش هایت می بینی. این طوری می شود که من دنیای ناپایدار را به عنوان ارزش اخلاقی رد کنم چرا که این حالم را بهم می زند. مسئله این جاست که حافظه من تا ابد کار می کند و به خاطر می آورم چه بوده ام چه ها می گفتم و این یادآوری زندگی مرا مختل می کند. حافظه باعث می شود که نتوانم مسائل را اجدی نگیرم و سخت بگیرم و چون چوب نیستم و حس می کنم قبل این که فکر کنم و رشنال بودن حالم را خراب می کند نمی توانم بگویم می گذرد ، رهایش کن و …

-

«این همه نفرت را در چشم هایت باور نمی کردم…»

دوست خوبی است اما نمی خواهم باشد نمی دانم چرا ولی وقتی می بینمش دوست دارم آزارش دهم  و جبران همه ناراحتی هایم را سرش کنم انگار او مسئول همه چیز است…

او مسئول است چرا تعادل را تکان داده است؟او مسئول است چرا که وارد تنهایی من شده است او مسئول است چرا که ادعا می کند مرا دوست دارد. می خواهم نشانش دهم که تو آدمش نیستی تو هم مثل بقیه ول می کنی می ری تو هم به همون مسخرگی ای هستی که دیگری هست دوست دارم به رویش بیارم که می دانم همه تیریک هایت را جمعش کن لعنتی.  گاهی فکر می کنم به طور پیشینی از او بدم می آید … همین که حس کنم مرا دوست دارد باعث می شود تمام تلاشم را بکنم ، تمام تلاش را بکنم تا ناراحت شود.

--

تناقض های زیادی که در من هست و قابل رفع نیست هم مزید بر علتی شدند که احساس کنم چیزی در گلو من گیر کرده است… چیزی با تمام وجود ناراحتم می کند…

Monday, April 9, 2012

چقدر زیاد هستند

و آدم هایی که بعد از شنیدن یک گزاره ، به سرعت ، اظهار نظر می کنند. مستقل از تاپیک !

کسانی که دو درس ، شبه علوم انسانی وار پاس کردند و خود را خدای علوم انسانی می دانند!

آدم هایی که در باره هر چیزی تز دارند و راه حلی برای نجات و …

برای بار صدم با خودم تکرار می کنم

جهت گیری با مطالعه اندک حاکی از خامی فرد است…

Wednesday, April 4, 2012

واقعی

گاهی واقعا فکر می کنم علوم انسانی رو چرت گویی زنده نگه داشته و شدیدا میفته به جونم که بابا اینا رو ول کن مهندسی رو بچسب

Sunday, March 18, 2012

I Do Hate You God

تو دوست داری منو به زانو در بیاری …

سخت ترش کن

بدترش کن

از چه می ترسانیم ؟

من برای از دست دادن آنچه هیچ گاه صاحبش نبودم نمی شکنم.

 

I am leaving

بعد از این همه تردید … بالاخره متوجه شدم تصمیم چیست …

 

Saturday, March 10, 2012

از دنیایی که از آن بیزارم

آدم های اندکی هستند از نسل من، اگر تکامل صادق باشد احتمالا افرادی مانند من سالهاست که در این چرخه نابود شده اند. دوست ندارم چیز بیشتری با این آدم ها بگویم. چرا که قضاوتم می کنند و دهانشان را باز می کنند و هرچه بلدند و بلد نیستند می گویند. دهانشان بوی تعفن می دهد. جنگی است. من از جنگ بیزار بودم. می خواستم ترکشان کنم . من جنگ نمی خواستم. اما وقتی خوشبختی من ، آینده من و شادی من را از من گرفتند این خشم دیگر فروخورده نشد. قصد انتقام بود شاید اما این نوع انتقام هم ناشی از تسلیم شدن بود.

دیگر تسلیم نمی شوم و تا آخرین لحظه می جنگم

با… شما

Thursday, March 8, 2012

آلویز و ایزی لایف و روز زن !

بحثی داشتم با دوستی راجع به تغییر عرف جامعه به واسطه تبلیغات. چیزی که نظر او را جلب کرده بود یک تبلیغ ساده بود. ایزی لایف پوشک بزرگسالان. واقعا آیا ما می توانیم خیلی راحت در گفتگو های روزانه امان از بی اختیاری حرف بزنیم ؟ آیا وقتی برای اولین بار با دیدن این تبلیغ مقداری متعجب نمی شویم ؟یا مثلا حس ناخوش آیند یا شرم؟ به خصوص اگر همراه با عده ای دیگر مثلا پدر یا مادر باشیم. در تبلیغ اتفاقی نمی افتد تنها زندگی روزمره فردی نشان داده می شود بدون آنکه مشکلی در بین باشد. درواقع کل هدف کارگردان این تبلیغ همین است. با ایزی لایف زندگی شما مثل یک فرد عادی دیگه است. وقتی این تبلیغ زیاد می شود ناخودآگاه شاید آدم ها ، کسانی را که مثلا مشکل این چنینی دارند را بیشتر به رسمیت بشناسند ، لا اقل از آنها در تلوزیون به فاصله چند ساعت گفته می شود. و حساسیت های ما و شرم و حیا بیننده کم کم فروکش می کند و بی اختیاری را به عنوان بخشی از زندگی آنچه معلول کهولت سن است می پذیریم. اما مشکل چیز دیگری هم هست …

نصف جمعیت جهان را زن ها تشکیل می دهند ، همین طور نزدیک به نصف جمعیت ایران را عادت ماهانه برای دختران و زنان بخشی از زندگی آنها هست. در واقع سلامت بدنشان را نشان می دهد و مانند بی اختیار بودن نیست که مثلا از بابت آن شرمی به ما دست بدهد. درواقع بدن ما کار اشتباهی انجام نمی دهد و مطابق سیکل نرمالش پیش می رود. اما این چه شورست وقتی دختری مثلا عادت ماهانه می شود سر تا پایش را می گیرد؟

آنچه می نویسم از مشاهداتم است نه آنچه حتما باید در جامعه دیده شود و اکثریت را تشکیل می دهد. دیده ام دوستانم در صورتی که این موقعیت برایشان پیش بیاید حاضرند هر کاری بکنند اما از سوپری/فروشگاه به تنهایی اقدام به خرید نکنند. دیده ام حتی زمانی که من خرید می کنم برایشان، نعره می زنند که آن را درون کیسه مشکی قرار بده!

از آن جالب تر ایام رمضان و روزه خواری است. دختران اطراف من حتی اگر بی اعتقاد باشند به روزه گرفتن یا مثلا عادت ماهانه باشند روزه خواری نمی کنند! وقتی علت را می پرسم می گویند فکرای دیگر ممکن است بقیه بکنند!

و جالب تر اینجاست که تقریبا تمام این افراد از ماهواره استفاده می کنند و ماهواره به طور خوبی تلیغ نوار بهداشتی آلویز می کند. یعنی علاوه بر فراگیر بودن تبلیغات و همچنین زیاد بودن جمعیت مصرف کنندگان هنوز عرف جامعه نسبت به این مسئله تغییر نیافته است و این برایم بسیار جالب است. سواد زیادی ندارم ولی شاید جرقه ای شود برای مطالعه فاکتور هایی که به این اعمال و عکس العمل ها وابسته هست. درواقع فرق عادت ماهانه شدن با بی اختیاری در این است که یکی جنسی است و این طور به نظرم می آید که این هم بخشی از سرکوب جنسی ای است که جامعه بر فرد القا می کند. البته این فقط یک نظر است و نیاز به خواندن بیشتر دارد…

Monday, March 5, 2012

انتخاب طبیعی

برام مسجل شده که من جز کسایی هستم که در این انتخاب طبیعی حذف می شه .

من باید خیلی وقت پیش به دنیا میومدم زمانی که حداقل آدمهایی مثل خودم تعدادشون اونقدر بود که بتونم باشون صحبت کنم.

Friday, March 2, 2012

چیزی او را از بقیه متمایز می کرد. چیزی بود که او را از پا نمی انداخت وقتی ناراحتش می کرد ولی انگار چیزی در وجودش داشت که می خواست همه چیز را به مبارزه بطلبد می ایستاد حتی وقتی هیچ شانسی نداشت و تلاش می کرد و تلاش می کرد. محوش می شدم. گریه هایش را می دیدم. برایم جالب بود که فاصله ای بین گریه و خنده ندارد و تلاشی برای محو گریه. برایش گریستن مسئله مهمی نبود انگار آن را عامل ضعف نمی دانست از آن به عنوان وسیله ای استفاده می کرد تا احساساتش را خالی کند و آرام شود و دوباره ادامه دهد. سعی در کنار آمدن با شرایط داشت بیشتر خودش را وفق می داد تا بخواهد شرایط را عوض کند چیزی که من مدتهاست فاقدش هستم. اما حالا نگاهش می کنم از لای پتویش نور بیرون می زند. ساعت از 4 گذشته است ، دارد سمس می زند. شادی زیادی در صورتش است و لبخندی به پنهای صورتش . گویی تازه از خواب بیدار شده بلند می شود کتاب هایش را پهن می کند و دوباره شروع می کند. یادم می آید وقتی برای آرزویش مبارزه می کند، می بینمش وقتی شکست می خورد و دور می بیند خود را از خواسته اش دوباره و دوباره بیشتر تلاش می کند…

 

Wednesday, February 29, 2012

آه باران-محمد‌رضا شجریان

ريشه در اعماق اقيانوس دارد - شايد -

اين گيسو پريشان كرده

بيد وحشي باران .

يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ،

شهر سوگواران .

هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش

ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش :

رنگ اين شب هاي وحشت را

تواند شست آيا از دل ياران ؟

چشم ها و چشمه ها خشك اند .

روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ،

همچنان كه نام ها در ننگ !

هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد .

آه ، باران ،

اي اميد جان بيداران !

بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم -

آيا‌، چيره خواهي شد ؟

آهِ باران - آهنگساز: محمدرضا شجریان- شعر از فریدون مشیری و تنظیم از مزدا انصاری، زمان: ۰۸:۲۰

آه باران حال و هوای این روزهای من است . این آلبوم مجموعه‌ایست که در فرم و فضای موسیقی گلها تنظیم گردیده و به یاد بزرگان، حسین یاحقی، مرتضی محجوبی،رهی معیری و غلامحسین بنان ساخته شده‌است.

 

Wednesday, February 22, 2012

Oh My Nonexistent God !

حرف زدن که دیگر توانش و حالش و تمایلش نیست را اگر نادیده بگیرم به این نتیجه می رسم که کسانی که من علاقه مند هستم باهاشون حرف بزنم شاید ته مونده علاقه ای باشد برای لذت بردن از یک گفتگو فاقد اندکی علاقه هستند به صحبت با من و خب وقتشان را صرف کارهای دیگر می کنند. نه این که حرف نزنند. حرف خیلی می زنند. دوستان زیادی هم دارند و خب مشکل مرا ندارند و خیلیم لابد خوشحالن. حرف زدن با آنها سبب می شود فکر کنم چقدر موجود به درد نخوری هستم. جملات فاقد حس هم دردی و حتی کوبش هست. در آن زمان که انتقادات زیادشان را می کنند و یا با بی صبری منتظر خفه شدن من هستندن به این فکر می کنم که آنها هم در این شرایط هستند با کسان دیگر و کسانی که به نظر من آدم های غیرقابل تحمل و مزخرفی هستند و حتی نمی خواهم با آنها اندکی حرف بزنم در حالی که آنها مشتاقن و …

اینجا کلا خنده ام می گیرد… می خندم

بلند تر می خندم

قهقهه می زنم.

و بعد به خدا اگر وجود داشته باشد فحش می دهم فحش توام با خنده هست.یا شاید خنده های من و مسخره کردن جهانی که پدیدش آورده همان فحش هاست.

نمی توانم تحمل کنم…حتی خویش را

به کسی که خیلی ادعای دانستن کند بدگمانم. حس می کنم خود هم تا حدی این طوری هستم و این نگرانم می کند. خیلی به مسائل گیر می دهم می دانم آسان گیر…

اما کسی که در همه زمینه ها بخواهد حرف بزند و خفه نشود جدا روی اعصاب است. شاید دلیلش این باشد که کتاب خواندن زیاد و زیاد دانستن سبب شود که فرد بخواهد یک جوری در فرآیند حرف زدن علاوه بر اظهار دانایی اش کمی آنچه می داند را سامان دهد و در برابر داوری دیگران و بحث به نمایش گذارد. نمی دانم قصد هم ندارم بدانم دلیل این کار چیست چرا که وقتی در پی دانستن باشم آنجا گم می شوم و حتی شاید در گرداب توجیه افتم و باز به این رویه ادامه دهم و خیلی چیزهای دیگر…

 

Saturday, February 11, 2012

The Shocking Truth

آخر خط وجود ندارد همه چز بدتر می شود و این بدی کرانی ندارد

Friday, February 3, 2012

کور شوم کلا اگر زمزمه ای دگر کنم

کلا دوست ندارم جلب توجه کنم اما گویا بهم چسبیده شده. دوست ندارم چیزی بنویسم که مخالفت مردمو به بار بیاره که زیرش کلی سوال جواب شه و باز همه به من نگاه کنن. دوست ندارم که همه چیم بپذیرم و خب انگار میل به غر زدن همیشه در من هست.

متاسفانه فیس بوک تمام این شرایط را ایجاد می کند من سرفه هم بکنم ملتی هستند که زیرش مرا مواخذه کنند بابت سرفه یا این که تشویق کنند یا سرفه کنند. یا مسیجی زنند که تو تو سرفه نکردی فقط سرفه رو نوشتی. من از این همه توجه بیزارم. اما انگار به من چسبیده شده. از من می خواهند نظر بدهم راجع به چیزی که خودم نظری ندارم و خوب نفهمیدم ساکت می شوم بعد به زور جملاتی سرهم می کنم انقدر حرف نزدم که نمی توانم منظورم را برسانم و برای خودشان داستان می سازند. انقدر ناامید می شوم که ادامه را نمی خوانم یا گوش نمی توانم بکنم. شاید در آن بین چیزی بگویند مطابق حرف من اما دیگر اشتیاق یا دل و دماغی واسه گوش دادن نیست. میخواهم زود تمام شود دعا می کنم کاش نمی گفتم.
گاهی فکر می کنم که هیچ کس نمی فهمد من چه می گویم.
اینجا می شود که به خودم قول می دهم هیچ وقت،چیزی در اون فیس بوک لعنتی ننویسم یا در صحبت با آنها نگویم.

Friday, January 13, 2012

تمایز بدون برتری‌ام آرزوست

سن بدی هست. خیلی سن بدی هست. آدم ها توش حساسن به علایقشون، به حرف‌هاشون،به نظراتشون و اگر مخالف باشی چه بسا قطع رابطه هم بکنند. این‌ها همه فاکتور های هویتی شخصیتی است نه ؟ نمی دانم. امیدوارم این ها باشد. دوستی بین آدم‌ها برای من مهم تر از برتری بخشی به یک هویت خاص است. اما گاهی جلو یک مسئله می ایستم. مثلا جلوی قرائت خاص آدم ها از اسلام و اسلام سیاسی می ایستم چرا که فکر می کنم … این پست جنبه سیاسی ایده ئولوژیک ندارد چرا به این باز می گردم. مسئله خیلی ساده بود. دوستم به سبب این که گفتم این کتاب را نمی خوانم دوستش ندارم و کتاب دیگری را در این ژانر دوست دارم با من قهر کرد و این مرا شدیدا یاد این انداخت که سر انتخابات 88 کسانی که طرفدار احمدی‌نژاد بودند طرد شدند. البته مسئله خیلی فرق دارد. این جا خیلی بچه گانه هست. یک کتاب هست فقط و مسئله سلیقه هست اونجا مسئله زندگی ما آدم ها و آینده ما بود ولی اشتراکاتی در این می بینم.اول پست هم می خواستم به همین اشتراکات بپردازم. حس می کنم این فقط یک کاندیدا نیست اون هم فقط یک کتاب نیست. چیزی فراتر و بزرگتر حتی از آینده کشور و یک کتاب معمولی پشت این اتفاقات است. شخصیت من.

Thursday, January 12, 2012

امپدکلس و تکامل؟

فکر می کنم در این لحظه مانند مسلمانی که می آید آیات قرآن ردیف می کند و می گوید ببینید قرآن در 1400 سال پیش از اثر انگشت حرف زده و … شده ام ولی مطلب برایم جالب است:

انباذقلس یا آمپدکلس از حکیمان پیشا سقراطی در باره آفرینش و جهانی که در آن هستیم حرف های جالبی زده است. او هم مانند هراکلیتوس یا شاید بهتر باشد بگویم ملهم از هراکلیتوس جهان را مصنوع دو نیروی نفاق و عشق می داند. عمل عشق ایجاد هماهنگی است و در برابر آن نیروی نفاق قرار دارد . نفاق در همه جا به جدا کردن اشیا از یکدیگر و دشمن کردنشان با هم گرایش دارد و تمام کار جهان بازیچه این دو نیروی مخالف است. چرا امپدکلس این طور فکر می کرد؟ امپدوکلس شاگرد پارمنیدس قهرمان سکون و عدم حرکت بوده است به همین طریق در ذهنش مسئله جسم بسیط مطرح بوده از طرفی وقتی بحث از حس کردن می شود پارمنیدس می گوید خطای حسی ماست که همه چیز را در حال تغییر می بیند در حالی که جهان ثابت است. امپدکلس با استاد در عین این که موافق است برای حس هم جایگاهی قائل می شود و این طور تفسیر می کند که پارمندس از جهانی حرف می زند که مهر فقط بر آن ساکن است و همه چیز وحدت دارند اما در جهان فعلی کین وجود دارد و کین سبب تفکیک یا جدایی شده و عناصر را ساخته است. در واقع دنیای ما آشفته نیست و مهری در آن است ولی مهر تنها در آن نیست یعنی ما حد وسط بین دو جهانیم. جهانی با کین محض و جهانی با مهر محض. اما نکته ای که برای من خیلی جالب بود این بخش از حرفهای امپدکلس است: جاذبه عشق است که اعضا و جوارح پراکنده را که از دل خاک بیرون آمده‌اند به هم می پیوندد. این اعضا چون به تصادف با یکدیگر رو به رو می شنوند، به همه صور ممکن با یکدیگر جمع می‌شوند، به آن سان که آفریدگانی عجیب الخلقه چون گاوهای آدمی سر،آدمیان گوسر جانورانی با دوصورت یا دوسینه پدید می آیند. با این وصف، عجیب الخلقه ها پایدار نمانده اند و تنها صوری به حیات خود ادامه داده اند که با قانون حیات سازگاری داشته اند

پی نوشت : باید این را هم پذیرفت که مترجم به طور ناخواسته با به کار بردن معادلات غیر دقیق سبب چنین برداشت هایی از مطلب می شود. فکر می کنم عجیب است که امپدکلس چنین برداشت نافذی از آفرینش داشته باشد و در جایی گفته نشده باشد. یا حداقل خیلی معروف نشده باشد چرا که من چیزی در این باره نشنیده بودم.

مشکل من با مشاور و روان شناس

حس خیلی بدی به آنچه روانشناسی در ایران خوانده می شود دارم. قید در ایران را صرفا از این جهت آوردم که بگویم تردید دارم آنچه که اینجا مبنای این علم هست و یا روش هایش جاهای دیگری باشد و به تبع مشکل من با این علم نباشداز روشی یا برداشتی که از آن در این مملکت شده مشکل دارم.

مسئله این طوری هست که بیشتر مشاور هایی که دیدم در واقع تحلیلی در عقاید و رفتار بیمار یا مراجعه کننده ندارند. در حرف های مراجعه کننده دنبال یک سری کلمه یا جمله خاص می گردند تا با شنیدن آنها سریع برچسبی بزنند ، طوری برخورد می کنند گویی در حال اسکات خصم هستند. عده دیگر حرف های قشنگ می زنند. و به نظر به حرف ها گوش می دهند ولی مسئله چیز دیگریست. گروه دوم سعی می کنند بگویند که خب خیلی به مسائل گیر نده. انقدر پیچیده فکر نکن و … با فرض این که “نباید” پیچیده فکر کرد یا بهتر هست که پیچیده فکر نکرد من هیچ وقت روشی برای این کار یاد نگرفتم. حرف ها در عین این که قشنگ هست. دقیق نیست. این طوری می شود که ترجیح می دهم کتاب بخوانم و دنبال روش بگردم تا به مشاور و روانشناس مراجعه کنم.

گیرهای ذهنی

دچار یک وسواس فکری شدم. کسی حرفی می زند و من گوش می کنم. اولین مشکلی که برایم ایجاد می شود این است که در عین حال که موافقم ، مخالفم. یعنی فکر می کنم که مثلا با گفتن این حرف ها چه استفاده هایی می شه کرد. این که حرفی یا استدلالی بتواند بستری باشد برای بیان عقایدی که به نظر من چیزی جز شارلاتانی نیست باعث می شود از اعتبارش کم شود یا بهتر بگویم چیزی باقی نماند.

ماهی ها

بچه که بودم وقتی عید ها ماهی می خریدیم ، در عین این که دوسشون داشتم، یادم نمی آید از مرگشانخیلی ناراحت شده باشم. همه چیز عادی بود. لابد ماهی می مرد و من به مامان بابا می گفتم مرد! یعنی قبلش فهمیده بودم ماهی که می میرد روی آب می آید. شاید دلم برایش تنگ می شد اما خب به زودی ماهی را با چیز دیگری جایگزین می کردم و خب دیگر مسئله نبود. ولی یک تحول عجیب را در ذهن دارم. وقتی چهارم دبستان بودم اتفاق جدیدی برای احساسات من افتاد. آن زمان شب عید دو ماهی گرفتیم. در واقع همون روزهای اول یکیش مرد و من پدرم را مجبور کردم که سریع ماهی جدیدی بخرد تا ماهی فعلی “تنها” نباشد. وقتی ماهی جدید خریداری شد من بر هردو اسم دادم.”تلسکوپی” و “ماهیانا”(ماهیِ آنا). در ذهنم ماهیانا تنها بود و خب لابد هم ذات پنداری می کردم با اون و به همین دلیل این اسم رو بهش دادم.

برای این ماهی ها همیشه غذا می ریختم ، آبشون رو عوض می کردم و ظرف بزرگ تری بهشون اختصاص دادم تا تنگ نباشه جاشون. یادمه پی گیر بودم که چه چیز برای ماهی ها خوب است و فکر کنم حتی بهشون شربت ب کامپلکس می دادم! در واقع عمرشان باید طولانی می شد اما خب نشد! ماهیانا اواخر اردیبهشت مریض شد و مرد.من فقط از آن روز یادم هست که از شدت گریه نفسم بند آمده بود. فقط اشک می ریختم. و آرام نمی شدم. فردا هم در مدرسه مثل ابر بهار گریه کردم. برای هیچ کس خیلی مشخص نبود که چه شده است؟ فقط می دیدند که من لاینقطع گریه می کنم و نفسی بالا نمی آید تا بگوید مسئله چیست. احتمالا زمانی که برایشان توانستم تعریف کنم بسیار متعجب شدند. فکر کنم نگاه پرسشگر عرفانه یادم نرفته:خب؟

سالهای بعدی هم وضع همین بود. ماهی ها مهم ترین موجودات من بودند و همیشه نگرانشان بودم. مواظب از آنها به طور دیوانه وار با وسواس خیلی شدید انجام می شد. سالهای دوم و سوم راهنمایی بالاخره راضی شدم که ماهی ها را به مدرسه بدهم. می دانستم که قرار نیست اتفاق خوبی افتد. چرا که اکثر ماهی ها “قارچ” داشتند و بقیه هم مریض می شدند. تنها به همین دلیل دادم که بتوانم ببینمشان هر از گاهی.

پی نوشت1: هیچ وقت نتوانستم بروم ماهی ها را ببینم. چرا که ترس این که ننکند دیگر نباشند و من کار اشتباهی کرده باشم و عمرشان را کوتاه کرده باشم آزارم می داد!

پی نوشت 2:بعد از آن زمان حساسیتم به ماهی ها خیلی کمتر شد و خیلی راحت تر مرگشان را پذیرفتم اما هنوز هم این علاقه پا برجا بود به طوری که زمان مسافرت های نوروزی ماهی ها را با خودم به سفر می بردم!

 

Monday, January 9, 2012

زوری نیست بابا

این که آدم احساساتشو بخواد به زور تو پاچه کسی بکنه بسیار رقت انگیز و ناراحت کننده هست. گاهی دلم برای مامان ها می سوزه که چقدر نگرانن چقدر دوست دارند چقدر از جون مایه می گذارند و ما نمی بینیم.شاید می بینیم. قدر نمی دونیم؟؟ اصلا قدری داره این کارها؟این محبت بی اندازه؟ محبت با وابستگی تنیده شده و آزادی رو می گیره. هر کسی که بهت محبت می کنه یه جور برات دست و پا گیرم هست. اگه نباشه مسئولیتی نیست و… اصلا خیلی وقتا خودمونو مجبور می کنیم که قدر بدونیم در حالی که واقعا هیچ حسی در دل نداریم و از روی وضیفه شاید بغل می  کنیم، می بوسیم و … من حالم از این اخلاق بهم می خوره. اخلاقی که بگوید بدون داشتن حس صرفا به خاطر توهم قدردانی کاری بکن ناراحتم می کند. چرا که نمی دونم آدم ها واقعا از بودن با من خوشحالند یا این که صرفا دارند از روی قدردانی و این چرت و پرت ها خوب رفتار می کنند. من هم اکثرا فکر می کنم توی رودربایستی هستند و این باعث می شه حس خیلی بدی داشته باشم. و ته تهش به خودم بگم : ببین ! زوری نیست محبت کردن. نکن کاری.م

کاش بفهمیم کاش بیشتر از همه خودم بفهمم، محبت زوری نیست…

Friday, January 6, 2012

از وبلاگ”بهترین شعرهایی که خواندم”

در جواب ِ دخترم که پرسید:" چرا مرا به دنیا آوردی؟ "

زیرا  سال های جنگ بود

و من نیازمند ِ عشق بودم

برای  چشیدن ِطعم  ِ آرامش.

زیرا بالای سی سال داشتم

و می ترسیدم از پژمردن

پیش از شکفتن و غنچه دادن.

زیرا طلاق واژه ای ست

تنها برای مردو زن

نه برای مادر و فرزند.

زیرا تو هرگز نمی توانی  بگویی:

"مادر ِ سابق ِ من"

حتی وقتی جنازه ام را تشییع می کنی.

و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند

میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند

نفرت یا مرگ حتی  .

و تو بیزاری از من

زیرا تو را به دنیا آورده ام

تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن

و هرگز مرا نخواهی بخشید

تا  زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری

ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ

                                         رؤیاهاو آرزوهای دور و درازت..

از : فریده حسن زاده-مصطفوی

Monday, January 2, 2012

نوستالژی‌هایی که نابود می شوند

مسیر خانه مادربزرگ… یکی از عجیب ترین حس ها را به من می دهد. آنگاه که از آریاشهر میدان ساعت یا به قول الانی ها فلکه دوم صادقیه به سمت جمهوری حرکت کنی. سوار اتوبوس میدان جمهوری شوی و بروی…

این بیشتر کودکی من است… از آیت الله کاشانی پیاده بروی به آریاشهر بعد از آنجا سوار یک اتوبوس شوی. داخل اتوبوس باید حواست باشد که اگر کسی ازت خواست شعری بخوانی هیچ وقت ترانه های لس آنجلسی نخوانی یا اگر هم از دستت در رفت هیچ گاه نگویی که این رو “کی می خونه” در صورت مواجهه با این سوال می گویی “خانومه!” یا “آقاهه”. داشتن ماهواره تقریبا جرم است و ویدئو هم نشان کفر و از دین برگشتگی. دور شدم از بحث.توی اتوبوس می نشستم و تمام بانک های مسیرم را با صدای بلند اعلام می کردم. سواد نداشتم قطعا!اما بانک ها را از آرم هایشان می شناختم! گاهی شیرین کاری ها بیشتر می شد! از کنار هر بانکی که می گذشتم تبلیغ خاص آن بانک هم می خواندم.برای من هیچ وقت واضح نیست در کودکی اعتماد به نفس داشتم یا نه. این کارها یا نمونه دیگری که مثلا وسط مهمانی خودم را به جمع معرفی می کردم و می گفتم : سلام ! من آناهیتا هستم! نشان می دهند بنده بسیار معتمد به نفس هستم اما خاطرات متناقضی هم دارم البته قضاوتی نمی کنم راجع به خودم و خب به تبع خواننده هم نمی تواند بکند البته بکند من خیلی ناراحت نمی شوم و منعش نمی کنم فقط به نظرم احمقانه هست باز هم به حاشیه رفتم!تو اتوبوس نشستم و شعر می خوانم پیاده می شویم… اتوبوس ها بسیار جالب تر از الان به نظر می آیند.بعضی ها دو طبقه هستند و خب من در کل زندگیم فقط یک بار یادم میاد که با دایی ام در طبقه دوم نشستیم ! یکی از آرزو های من طبقه دوم اتوبوس  بود! البته مسیر جمهوری آریاشهر بیشتر از این اتوبوس های دراز داشت که وسطش به نظر می آمد که با لاستیک پیوند خورده و من همواره وسوسه می شدم دقیقا آنجا بروم و هنوز هم برایم سوال است که ایستادن در آن ناحیه چطور خواهد بود؟آیا فرو می رود؟ خلاصه پیاده می شویم. باقی مسیر پیاده روی است تا کجا؟ تا هاشمی ، سلسبیل که من بهش “سر سبیل” می گفتم و با گفتنش یاد “سبیل” می افتادم.یک مسجدی در نزدیکی خانه مادربزرگ بود که با دیدن گلدسته هاش من با شوق داد می زدم مسجد مامانی! رسیدیم! و کوچه نیکو وقت.یک سر محله مامان بزرگم که از این کوچه میومد توی هاشمی بود و سر دیگر آن در سلسبیل بود که من اسم آن کوچه را در یاد ندارم. نیکو سرشت؟ و من بودم یک کوچه و خانه تهِ ته کوچه و دویدنی با تمام وجود… می دویدم و می دویدم بعد زنگ که بسیار بالاتر من بود… می پریدم و می زدم… خانه قدیمی بود.از این ها بود که کوبه داشت.مامانی یا دایی در رو وا می کردن یک اتاق که توش یک بخاری بود و احتمالا یک سفره پهن برای ناهار. اتاق مجاور مبل های فکستنی که با ملافه سفید رویش کشیده شده بود و یک تلوزیون بزرگ و قدیمی… از پنجره به حیاطِ کوچک نگاه می کردی و حوض جمع و جورش. فواره اش مدت زیادی بود که کار نمی کرد … و هوس شیطنت که از پنجره به حیاط بپری…

بعد ها بابا ماشین خرید و با پژو 504 به خانه مامانی یا همان مادربزرگ می رفتیم تا زمانی که تمام خانه های آن محل تبدیل به آپارتمان شدند و سر و صدا و شلوغی مانع زندگی آرام شد. مادربزرگ به امیرآباد آمد و یک آپارتمانی به وسعت خانه ای که در آن زندگی می کرد و بسیار ساکت، خانه های آن محل هم ،همه به آپارتمان هایی تو هم و بسیار کم متراژ تبدیل شد و خبری از حوض ها و حیاط های با صفا نبود…همان طور که نسل اتوبوس های دو طبقه یا اتوبوس های دراز منقرض شد و همان طور که پژو 504 ما به گالانت و بعد تر به 405 تبدیل شد و همانطور که پژو و گالانت قدیمی ، بی ام و قدیمی و یا حتی کادیلاک قدیمی در خیابان ها باقی نماند. دیگر خبری از محله های قدیمی با مرغ و خروس وسط کوچه نیست و کودکیم در حالی که دنبال مرغ های محل می کردم بیشتر شبیه یک سریال می مانِد تا بخشی از گذشته اتفاق افتاده من. به عبارتی اکثر نوستالژی های بچگی وجود ندارند و تبدیل شدند به خاطرات اغراق آمیزی که من حتی در صحت آنها تردید دارم…

Sunday, January 1, 2012

:D VS :)

یکی از نشانه های یک رابطه کسل کننده و شاید رو به گ… می تواند در چت هایش مشهود باشد، آنگاه که هیچ رد و بدل نمی شود جز

Smile

و به این ترتیب فاکتور پویایی یک رابطه استفاده زیاد و بی رویه از “Open-mouthed smile” می باشد!