Friday, February 15, 2013

بوتیمار


خوب یادم می آید. از او می پرسیدم مگر ممکن است این همه خوشبختی؟ این همه خوبی؟ او گفت مگر چه اشکالی دارد؟ خوشحالیم دیگر. اما من گفتم باور نمی کنم این خوشحالی را و ادامه دادم هروقت خیلی خوشحالم چیزی مثل مشت به من اصابت می کند. با غرور خاصی به او گفتم مطمئن هستم اتفاق بدی می افتد چون چیزی خوب باقی نمی ماند.
این عملکرد من است وقتی چیز خوشایندی اتفاق می افتد. به خودم می گویم همین لحظاتی که خوشحالت می کنند تبدیل به خنجری می شوند که وجودت را می درند، روحت را تکه تکه می کنند و صدبار می خواهی بمیری وقتی به آنها فکر می کنی. پس نخند ، خوشحال نباش و سعی نکن چیزی را دوست داشته باشی...
اما من هیچ وقت نمی توانم چیزی را دوست نداشته باشم و عادت نکنم متاسفانه خیلی زود عادت می کنم مخصوصا به رویه های خوب اما در بین این عادت کردن ها ، همیشه این ترس هست که نکند خورشید فردا طلوع نکند؟ چرا که این باور من است که خورشید روزی درنمی آید و من در این تاریکی هراسان به این سو و آن سو خواهم دوید.
حس می کنم این تنها من نیستم که به خوشبختی بدبینم. لااقل می توانم دوجین از اطرافیانم مثال بزنم که انقدر احمقانه نه تنها حالشان را زهرمار می کنند با تصور این که تمام می شود و هرآن منتظر هستند که خدا و شیطان و برو بچز ملکوت جهت ریدن هرچه بیشتر به حال ما بعضا موازی اقدام می کنند به طوری که با این ترس حتی با آینده خودمان نیز بازی می کنیم. من می دانم که تو می روی و قرار است اشکم را درآری پس شاید من باید در این کار پیش دستی کنم در حالی که نمی خواهم چنین کنم پس نابود می کنم همه چیز را! می دانم که تو هم قرار است نابود کنی زندگی مرا پس فرصتی نمی دهم و وقتم را تلف نمی کنم و اگر بتوانم لگدی روی پایت هم می کنم یا می دانم حتی اگر همه چیز خوب باشد و من رشته مورد علاقه ام را در جای مورد علاقه ام بخوانم home sick خواهم شد پس از وقتی که می روم به خودم می گویم اینجا هیچ چیز خاصی نیست حتی کسی هم نیست قرار هم هست افسرده بشوم و گوشه ای ازبین بروم... همه اینها همان نتیجه فرض گرفته شده را به ما می دهد... "آینده تباه می شود" اما این زشت بودن و خراب بودن آینده چیزی نیست که لااقل از تجربه به دست آمده باشد در این روزها این گزاره پایه ای تر است و از باورساز ترین گزاره ها هرچند که آزمایش پذیر نیست اما لااقل با فرض گرفتنش تاکنون به نتیجه ای مغایر با آن نرسیدیم... همه چیز با هم سازگار هست فقط گاهی شک می کنم و گاهی اطمینان پیدا می کنم که این باور بی اساس ترین باور موجود در زندگیم است. این زمان ها به خودم می گویم تبدیل شدم به آقای چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد و یا حتی باقی دوستان مثل راز و یا کسانی شاد مانند ک که تنها در زندگی موفقیت دیدند. اما این شک همیشه در من وجود دارد.... کاش یک روز این شک در وجودم تبدیل به گزاره ای به پایگی نقیضش شود.

از نفرت ها


شریف برای من یک منش است. این که یک سری آدم خودشان را خدای عالم و آدم بدانند. درواقع این حس که مثلا حالا که شریف هستم می توانم در باقی مسائل هم صاحب نظر باشم. چرا که من جز چنددرصد نخبه و برتر جامعه هستم و اظهارات من به واقعیت نزدیک تر است ، من درست می گویم ، من بهتر از شما سطحی بین ها باخبر هستم ، شما اشتباهید و من درست و چیزهایی از این قبیل برای من غیرقابل تحمل می شود.
این شک نکردن ها ، این اطمینان به باهوش بودن ها ، این اعتماد به نفس ، این تز داشتن برای همه امور و عرضه کردنش برای همه و پاره کردن همه با موفقیت های بی شمار ، این سیری ناپذیری از موفقیت ها...مرا دیوانه می کند. البته قبول دارم که خودم هم دچار این امراض هستم. اما لااقل جز افتخاراتم نمی دانم که مثلا این همه کارهای چرت و بی ربط نصفه انجام دادم و باز هم در حال ادامه دادنشان هستم.
اما حالا حس می کنم مانیفست تمام اینها میم است. شک می کند به صداقت همه ، و عرضه می کند افکارش را ، توهم توطئه دارد و همه دشمن هستند و اگر نباشند احمق می باشند و او باید همه را آگاه کند. هرجور می خواهد با همه صحبت کند چرا که او حق دارد و یا انقدر فهمیده است که باید از خدای ما باشد که او مارا از کاری بازدارد. میم وقتی صدایش را بلند می کند می خواهم فرار کنم از همه چیز فقط فرار کنم تا تمام شود تا نشنوم اما گویا هیچ چاره ای نیست شب است و هیچ راه فراری نیست باید شنیدو احترام گذاشت به عقاید مختل حتی به عقاید کسی که حقوق بقیه را وتو می کند باید لال بود و نهایت پشت دست را خایید و نهایتا دندانها را روی هم فشرد...