شریف برای من یک منش است. این که یک سری آدم خودشان را خدای عالم و آدم
بدانند. درواقع این حس که مثلا حالا که شریف هستم می توانم در باقی مسائل هم صاحب
نظر باشم. چرا که من جز چنددرصد نخبه و برتر جامعه هستم و اظهارات من به واقعیت
نزدیک تر است ، من درست می گویم ، من بهتر از شما سطحی بین ها باخبر هستم ، شما
اشتباهید و من درست و چیزهایی از این قبیل برای من غیرقابل تحمل می شود.
این شک نکردن ها ، این اطمینان به باهوش بودن ها ، این اعتماد به نفس ، این تز
داشتن برای همه امور و عرضه کردنش برای همه و پاره کردن همه با موفقیت های بی شمار
، این سیری ناپذیری از موفقیت ها...مرا دیوانه می کند. البته قبول دارم که خودم هم
دچار این امراض هستم. اما لااقل جز افتخاراتم نمی دانم که مثلا این همه کارهای چرت
و بی ربط نصفه انجام دادم و باز هم در حال ادامه دادنشان هستم.
اما حالا حس می کنم مانیفست تمام اینها میم است. شک می کند به صداقت همه ، و
عرضه می کند افکارش را ، توهم توطئه دارد و همه دشمن هستند و اگر نباشند احمق می
باشند و او باید همه را آگاه کند. هرجور می خواهد با همه صحبت کند چرا که او حق
دارد و یا انقدر فهمیده است که باید از خدای ما باشد که او مارا از کاری بازدارد.
میم وقتی صدایش را بلند می کند می خواهم فرار کنم از همه چیز فقط فرار کنم تا تمام
شود تا نشنوم اما گویا هیچ چاره ای نیست شب است و هیچ راه فراری نیست باید شنیدو
احترام گذاشت به عقاید مختل حتی به عقاید کسی که حقوق بقیه را وتو می کند باید لال
بود و نهایت پشت دست را خایید و نهایتا دندانها را روی هم فشرد...
1 comments:
لایک ;)
Post a Comment