Saturday, January 12, 2013

دروغ ، مصلحت ، تظاهر

من جایی بزرگ شدم که برای انجام دادن کارهایی که برای بقیه جز حقوق طبیعیشان محسوب می شد ، باید سالها گریه می کردم و یا خالی می بستم. مثلا بازی در حیاط خانه باید با اجازه مادر و با حضور شخصیت هایی انجام می شد که مادر به نظرش برای تربیت من مناسب بودند. هیچ گاه نباید از خانه به مقصد کوچه خارج می شدیم چرا که بچه های کوچه زامبی بودن و مرا می خورند پس وقتی بچه ها با  دوچرخه اشان می رفتند و شیر کاکائو می خریدند من با حسرت نگاهشان می کردم. من حق نداشتم نوشابه و پفک بخورم و اگر قصد خوردن داشتم به نیت خرید شیرکاکائو به سوپری می رفتم. البته به من پولی داده نمی شد به طور کلی بعد از گفتن این که چی می خوام بخورم و احتمالا پس از یک وعده گریه باید پول می گرفتم. پس کلا درخواست کردن و از در درست وارد شدن همین جا برای من مرد. البته بعضی از درخواست ها بودند که هیچ وقت با ساعت ها گریه هم برآورده نشدند مثلا آن پنگوئن هایی که از آسانسور پایین می آمدند که پشت ویترین اسباب بازی فروشی محله مان بود.

بعدا که مدرسه رفتم با مفهوم جدیدی آشنا شدم که باید راجع به آن دروغ می گفتم: مدرسه و نمره !

دیکته من بسیار ضعیف بود و احتمالا هنوز پاره ای از بی استعدادی در املای کلمات در هر زبانی در اینجانب مشاهده می شود. خب نمره پایین در دیکته در خونه مساوی بود با یک ساعت ارکستر مادرم که کل همسایه ها بفهمند من چه بچه با استعدادی هستم و کلاس اول رو که همه با نمرات بالا می گذرانند با قدرت 14 گرفتم. یا مثلا امتحان ثلث اول دیکته ام به خاطر دو غلط مسخره 18 شده. البته در سال های بعد فهمیدم اون غلط ها نیم نمره ای بودن و باید 19 می شدم ولی همین که نمره ها و غلط ها رو یادم می مونده نشون می ده که وضع چندان عوض نشده. در شرایطی که کل ساختمان که همکار های پدرم بودند من رو با انگشت نشون می دادند به عنوان یک دختر بی نظم و خنگ بنده راهی نداشتم که تکنیک جدیدی را بنا کنم. حالا حوصله ندارم بنویسم در 7 سالگی عقلم به کجا رسید که نمره هامو درست کنم. ولی واقعا جای نگرانی داره که بچه 7 ساله همچین کاری کنه.

این همه قصه گفتم که چی بشه؟ هیچی خواستم بگم من با توجه به زندگی ام همیشه راه میومدم با دروغ گفتن ملت. یعنی یک جور حق براشون حساب می کردم که جلوی کسایی که بی شرمانه ازشون می پرسند که نمرشون/وضع مالیشون/عقاید سیاسیشون/روابط عاطفیشون و… چطوره دروغ بگند. شاید بهتر باشه که گفت “نمی خوام حرف بزنم” و هم روی طرف کم شده و هم دفعه بعد نمی پرسه. ولی بعضا توی دعواها زور ما بهشون نمی رسه. عربده می کشند تهدید می کنند کتک می زنند و نبرد نابرابریه. به نظرم اینا حقشونه که دروغ بشنوند و حتی دوست دارم با دروغم بهشون ضربه هم بزنم. البته بخشی از این نظر تیز و جوگیرانه من برمی گرده به تکرار بخشی از گذشته ام.

پس من خیلی خودم رو محدود نکردم که دروغ نگم و کسایی که دروغ می گفتند رو هم کاری نداشتم . می گفتم بگذار شاد باشند.

توی تابستون یک بار ت به من گفت که این حرفات خیلی ایده آله و به درد هیچ رابطه ای نمی خوره و باید اونجا بتونی به یکی اعتماد کنی ، عمرا نمی تونی به کسی که چیزای مهمی رو نمی گه یا دروغ می گه تکیه کنی و کسی هم همچین کاری رو نمی کنه. بهش گفتم که من می کنم و کله خر هم هستم. گفت فقط بهم که بچه ای! بعد از اون بحث و شاید شبه دعواچند دروغ بسیار بد به من گفته شد. که هربار سعی کردم هم ذات پنداری کنم ولی نتونستم و نتونستم. حتی فکر می کنم همه منتظر بودند که من یک جا خیلی رسمی جهت گیریم و تحملم نسبت به دروغ رو ابراز کنم و تزهای دهن پر کنم راجع به مصلحت که هر کودک “هفت ساله ای” می تواند بدهد و از هر طرف تلاش کنند که دروغ بگویند و فیلم بازی کنند.

در نهایت هنوز نظر قطعی ای درباره دروغ ندارم اما می دونم که قدر لااقل 6 ماه پیش مطمئن نیستم راجع بهش.

اگه اگه اگه اگه….

یک استادی داشتیم و متاسفانه من هنوز دارم که دوست داشت ملت رو بسوزونه. یادمه یکی از دوستان ازش 1.5 از 10 گرفت بعد رفت پیشش که معترض بشه به برگش و خب بگذریم که به راحتی می تونست 4 بشه و با 11 پاس کنه. این آدم نیاز داشت که دو نمره ناقابل بگیره. استاد بهش گفت که تو 7.5 شده جمع نمره هات نمی تونم پاست کنم. ولی اگه 8 بودی حتما پاست می کردم. و تهش هیچی اضافه نکرد بهش و گفت همینم از سرش زیاده. نفر بعدی اومد تو و من این صحنه رو دیدم که نفر بعدی 8 گرفته بود و استاد بهش گفت اگه 8.5 بودی یک کاری می شد برات کرد ! فکر می کنم در انتها فقط 9.5 رو پاس کردش ولی این کارش عجیب منو یاد کسانی می ندازه. خب نمی خوای چرا رو راست نیستی؟ اگه دو هفته صبر می کردی… اگه اون روز فلان نمی کردی… اگه … اگه…

ویژگی این تیریک اینه که بیشتر ادم رو ناامید کنه و همش آدم فکر کنه که لامصب نیم نمره که چیزی نبود! یه روز که چیزی نبود! یه داد که نمی مردی نزنی ! یه سرخم کردن که به جای کسی برنمی خورد! و هزار حسرت دیگه که روی دست آدم می گذاره.

این موقع ها نیاز داری با خودت بیشتر حرف بزنی و هی تکرار کنی : “من هرکاری می کردم همین می شد”  اگرچه می دونم هنوز هم در برابر این آدم ها خودم رو سرزنش می کنم اما انگشت سرزنش به سمت اوناس نه من.

Thursday, January 10, 2013

متاسفانه

به میزان زیادی خاطره بالا می آورم در حین پاس کردن این واحد مسخره

 

که گفتگو تمدن ها؟

یک ماه و خردی پیش به مناسبت روز دانشجو مناظره ای در دانشگاه بین بسیج دانشجویی و انجمن اسلامی دانشگاه “تهران” برگزار شد. جدای خنده دار بودن فضا  یعنی این که در اثر تعطیلی انجمن اسلامی دانشگاه مجبور شدند از دانشگاه تهران آدم بیاورند نکات عجیب تری در جلسه وجود داشت که در جلسه قبل یعنی مناظره ای پیرامون رابطه با آمریکا هم دیده می شد.

مناظره خیلی معلوم نبود سر چی هست. یعنی اسمش که بود “بررسی جریان های دانشجویی” ولی خب انقدر می تواند وسیع باشد این مبحث و پر از حوادث عجیب غریب که حتی اگر چند دوست راجع به آن حرف بزنند هیچ نتیجه درستی نتوانند بگیرند. البته برای گفتگو دوستانه نمی دانم چقدر نتیجه مهم باشد. می توانم با دوستم سال ها حرف بزنم بدون ذره ای نتیجه ! نفس حرف زدن و به قولی اطناب است که مرا خوشحال می کند. بگذریم. قطعا گسست زیادی بین دو طرف مناظره وجود داشت و دعواهای بسیاری این وسط و فضا هم مخصوصا خیلی باز نبوده در چندسال اخیر که مسائل در مناظره مطرح شود پس این مناظره تبدیل شد به بحث پیرامون دوران اصلاحات و انتخابات گذشته و چیزی نشد جز اسکات خصم و بحث های نیمه کاره. اما این ها قابل پیش بینی بود. حداقل خوشحال بودم اینجا بحثی شکل گرفت چرا که اکثر این موارد به نظر می آید هیچ مسیر گفتگویی وجود نداشته باشد. هرکدام از طرفین برای خودش مونولوگ بگوید. حتی وقتی یکی از طرفین میخواهد وارد گفتگو بشود طرف مقابل به منولوگ گویی ادامه می دهد.

اما فاجعه در بخش پرسش ها بود. آدم ها بالا می آمدند و راجع به مسائلی که به نظر اطلاعات کمی داشتند (در حرفهایشان نشانه هایی از نفهمیدن بحث و مطلب وجود داشت) حرف می زدند. تا اینجا هم خیلی بد نیست ، چرا که همه ما نیاز نیست هرچیزی را کامل بدانیم و خیلی ها خرده دانش دارند و با استاد و علامه که طرف نیستیم. اما این وسط کسی که بالا می آمد یا سوالی نداشت! یا سوالش معلوم نبود چه هست ، یا انقدر سوال ساده بود که قطعا اگر خودش فکر می کرد پاسخ را می دانست و نیاز نبود این همه مسیر را بالا بیاید و سوال کند، بعضا هم سوال خیلی بی ربط به موضوع به نظر می رسید. البته ادعا آخرم را کوتاه می آیم چون بحث خودش معلوم نبود چه است و هر سوالی می توانست به نحوی مربوط شود!

ولی من دچار شرمندگی می شدم. حس می کردم آبرو دانشگاه دارد می رود! این است دانشگاه اول کشور؟ نخبه های مملکت هستند این ها؟ حتی نمی توانند یک سوال بپرسند…

مدتی فکر می کردم بله ! این دانشگاه شریف است بچه ها تنها درس می خوانند و رمان نمی خوانند ، شعر نمی خوانند ، کتاب فلسفه یا چه می دانم جامعه شناسی یکم نمی خوانند و این می شود. اما حالا حس می کنم این شریف نیست که این طوری شده است. این جامعه است که به این سمت می رود. کامنت های زیر سرویس های خبری و وبلاگ ها نشان بارز این وضع است. کسانی که مغزشان را “صدای آمریکا” شست و شو داده است یا کسانی که مغزشان توسط رسانه میلی نابود شده. امثال این ها زیاد شده اند. از آن بدتر انگار آدم ها کیس سنستیو عمل می کنند. دنبال کیورد خاصی می گردند. کافی است وسط حرف بگوییم “لیبرالیسم” یک سو می گوید لیبرالیسم اخ است ، غربی است فلان است ، آن سو می گوید بعله چه عالی چه خوب چه فلان به به. حالا لیبرالیسم در هیچ کجای بحث مطرح نیست. کافی است بگوییم شریف درس می خوانیم ! شریفی ؟ “فقط درس نخون” ، “وطن فروش” ، و هزار کلیشه دیگر. همین گفتن شریف ، یا مثلا لیبرالیسم ،کافی است که دیگر شنونده فکر نکند و حرف بزند. مونولوگ می گوید. با خصم فرضی می جنگد و پیروز می شود. و عین عقلانیت است …

این وضع به نظرم به معنی واقعی نگران کننده است.

Monday, January 7, 2013

هر چی فکر می کنم عنوانی نمی بینم

هفته پیش گندی زدم البته درونم از گندم و جوابت راضی هستم. حتی خوشحال هم شدم و شاید سبب شد دو روز بیشتر روی پاهایم بایستم. تو معجزه می کنی برای من. البته شاید تو نباشی و تصویر ذهنی من از تو و خاطرات و سوابقت باشد که به من بگوید برای تو نوشتن ، به قیمت دری وری بودن باز هم آرامش بخش است. فکر کردم که چه دو سال آرامی داشتم. هرمشکلی که داشتم با یک میل یا یک صحبت یک ساعته با تو بسیار ساده و کوچک به حساب می آمد. اما مشکل دوست داشتنت متاسفانه با هیچ صحبتی ساده و خوب نشد و همین سبب شد با مغز زمین بخورم. اما از دوست داشتنت پشیمان نیستم.ب گذریم چرا از تو نوشتم؟ حالم بد بود و خب وقتی بچه بودم حال بد و تو نتیجه می داد که برایت بنویسم. و امروز هم به سرم زد برایت بنویسم دوباره بعد فهمیدم چیزی برای نوشتن ندارم. یعنی چطور برایت این همه چیز را بنویسم و خب اوج حماقت هم محسوب خواهد شد. حماقت هفته پیشم به اندازه کافی بزرگ بوده. گرچه من راضیم از انجامش ولی خب حماقت است حداقل برای هر بشری تعریف کنم یا آنجا بود می دانم مرا باز می داشت و یا فحشی نثارم می کرد یا لااقل ..س مغز خطاب می شدم.
امروز حالم بد بود و در حال زار زدن بودم که متوجه شدم خدا وجود دارد. چون این همه گند خوردن به زندگی ما نمی تواند تصادفی باشد. اگر خلقت تصادفی نیست به ادعا دین داران این همه گندهای خورده شده و بعضا جبران ناپذیر به قطع تصادفی نخواهد بود. بدین ترتیب متوجه شدم که درجهان پیش رو هم قرار است عقده هایش سرم خالی شود تنها سوالم این می شود که ایشون چقدر می توانند پر از عقده باشند؟
کلی کار نکرده دارم پروژه کارشناسی و همین طور امتحان ها و وسوسه چهارساله کردن. برنامه ای که برای خودم ریخته ام اصلا عملی نمی شود و به سطح افسردگی من اضافه می شود. زندگی شخصی من به بدترین وضع ممکنش رسیده و بوی بهبودی هم نمی شنوم و ترجیح ام فرار است ولی فعلا شرایط فرار هم مهیا نیست. فیس بوک وامانده را باز می کنم و با تصاویر ازواج خوشبخت رو به رو می شوم. ابتدا دیدنشان خوش آیند بود اما حالا مثل یک “کانت دون” به نظر می آید. فلانی هم شوهر کرد خوشبخت شد فلان شد تو چی شدی؟ درست چی شد؟ پایان یک مقطع هست و همه به صور مختلف سر و سامان می گیرند و من نگاه می کنم.  این سوال در ذهن من می آید که : پس من چی؟ نوبت من کی می رسد؟ مسئله این نیست که بخواهم ازدواج کنم مسئله این است که همه در این حالت هستند همه اگر نباشند تعداد خوبی هستند و پیش خودم می گویم این هم مثل بقیه چیزها به ترکستان است.
ته حرفت زدی خوشحال باش و من خواستم بزنمت چون برای کسی در شرایط تو خوشحال بودن کاری ندارد. بعید می دانم آرزویی داشته باشی که به آن نرسیده باشی. یادم هست که حتی یک بار گفتی که چنین چیزی نداشتی. پس وقتی می گویی خوشحال باش قصد می کنم محکم توی دهنت بزنم.
اما واقعا رو به ترکستان دارم؟ واقعا زندگیم را خراب می کنم ؟ می دانم اگر این سوال را از چند نفر بکنم جوابش را با “پ نه پ” می دهند. می دانم از نظر اطرافیانم ریده ام. اما خودم حس نمی کنم ریده ام. واقعا حس نمی کنم؟ در واقع گاهی این صدای دیگران و نگاه از بیرون تقویت می شود و حس می کنم واقعا ریده ام ولی این پایدار نیست. اما حتی برای چند ساعت چیزی از عذاب قیامت کم ندارد. اگرچه قیامت را تست نکردم.
یادمه هرچقدر بی اعتقاد بودم باز هم به خدا معتقد بودم. ولی تصور خدا برایم خنده دار می شود. وقتی مادر بزرگم را می بینم که از شدت درد ناله می کند و خدا خدا می کند و خدا چیزی نمی گوید چون لال است ناراحت می شوم. بله می توانم صد قضیه دیگر بیاورم که خدا لال نیست ولی وقتی با عز و جز صدایش می کنی جوابی نمی دهد، فیلم بازی می کند ولی لال نیست. ولی این شرط آوردن ها این توجیه کردن ها تنها خدا را کوچک تر می کنند پس ترجیح می دهم خدایی نداشته باشم تا این که خدای افلیج و لال داشته باشم.
دعا کردن هم یکی دیگر از مسائل هست. نمی توانم دعا کنم. خیلی ها با تیریک دعا کن ضرر ندارد جلو می رند بعضا فکر می کنم اگر قرار باشه به این “بکن ضرری نداره” معتقد باشم “خب چه کاریه نمازم بخونم ، زیارت برم و … ضرر نداره” !
الان چیز دیگری ندارم بنویسم ولی حس می کنم متنم به صورت خیلی “یهو” تمام شده است و بسیار چرند و تکه تکه به نظر می آید در حالی که توی ذهنم تمام این پاراگراف ها به هم ربطی داشتند ولی هرچه سعی کردم نتوانستم ربطشان دهم.
نتیجه می گیریم که افرادی که به خدا بی اعتقاد هستند و از ائمه رویگردان برکت از زندگیشان می رود و زندگی پوچ و بی هدفی را می گذرانند. و اسیر عشق های خیابانی هم می شوند. و چون هر چه با یاد خدا شروع نشود ابتر است این نوشته هم هرچه تلاش کنم که جمعش کنم بی نتیجه خواهد ماند چرا که با یاد خدا شروع نشده است

Sunday, January 6, 2013

آیا من بی اخلاق هستم؟

«من به روسیه ایمان دارم، من به مذهب اورتودوکس ایمان دارم، من به جسم مسیح ایمان دارم...ایمان دارم که مسیح بار دیگر در روسیه ظهور خواهد کرد» «به خدا چه؟به خدا هم ایمان داری؟»«من... من به خدا هم ایمان خواهم آورد.»
داستایوفسکی / جن‌زدگان
هر وقت ناراحت هستم و به سیم آخر زده ام اول از همه ادعا می کنم من آدم اخلاقی ای نیستم. اما بالاخره در برخورد با دیگران به چه اصولی قائل هستم؟ لذت؟ سود و منفعت؟ البته می توان هرچیزی را سود و منفعت تعریف کرد و دامنه اش را انقدر بزرگ کرد که چیزی را نتوان خلاف منفعت نامید. نمی خواهم خودم را درگیر این بازی کنم. ولی چه جوابی دارم برای این پرسش؟ چه معیاری؟
مدتی پیش دوستی به من چند کارتون داد از آقای میازاکی و به شدت مجذوبشان شدم به طوری که بقیه کارتون‌هایش هم دانلود کردم. اما یک چیزی به طرز اسرار آمیزی مرا می کشاند به فضای این کارتون‌ها ، چیزی که ابتدا فکر کردم همه را جذب کند اما وقتی با سعیده یکی از کارتون‌ها را دیدم حس کردم سعیده به زودی گوجه سمت لپ‌تاپ و من پرت خواهد کرد. بعضا می‌دیدمش که حرص می‌خورد از مسخرگی شخصیت اصلی داستان. این که چرا انقدر “نایس” است؟ یا چرا انقدر داستان روی هواست؟ شبیه این نقد را چند نفر وقتی قرار بود دور هم درباره “برادران کارامازوف” حرف بزنیم مطرح کردند. حرفی که قبل تر داستایوفسکی در مقدمه پیش کشیده بود: “…از این رو پرسش‌های ناگزیری از این دست را پیش‌بینی می‌کنم:«جناب آلکسی فیودوروویبچ را به سبب چه خصلت برجسته به قهرمانی رمانت برگزیده‌ای؟ چه کار شایانی کرده‌است؟چرا من خواننده وقتم را با پرداختن به واقعیت زندگی او تلف کنم؟"»” سوال این بود که چرا آلیوشا یعنی آلکسی فیودوروویچ به همه گوش می کند، جهت گیری‌ای ندارد و به نظر سعی در هم‌دردی کردن با بقیه دارد؟چه ملحد چه شیطان؟ همین سوال در‌باره سوفی و چهیرو در دو کارتون میازاکی هم مطرح می شود. چرا آنها به دشمنانشان به کسی که طلسمشان کرده بدون چشم داشت کمک می کنند؟ یا در یکی از کارتون‌های دیگر قهرمان داستان آغوشش را برای کسانی که به او تیراندازی می کنند می‌گشاید؟
معیارم چیست؟ این سوال مطرح است و گویا حتی با مطرح کردن این‌ها نردیک هم نشده‌ام به جواب. کل حرفم این بود که من اصولی ندارم. بدون این که حتی تلاشی کنم به آدم‌ها علاقه‌مند می شوم و خودم را در غم‌هایشان شریک می‌بینم. کمک به آنها بخشی از علایق من می‌شود و در خیلی از بحث ها وقتی مورد شدیدترین حملات قرار می گیرم کاری نمی کنم جز محبت و تعریف همان طور که ناستکا به سمت تیرها می . رود. در نهایت من هم به جسمانیت مسیح یا مسیح ها ایمان دارم و به واسطه آنها می توانم به خدا هم “ایمان بیاورم” .احتمالا وجود آنها و همه گیر شدن این نوع طرز فکر آرمان من می شود. گرچه وقتی عصبانی می شوم و ناامید از هر آرمانی بی‌زار می‌شوم.