Monday, January 7, 2013

هر چی فکر می کنم عنوانی نمی بینم

هفته پیش گندی زدم البته درونم از گندم و جوابت راضی هستم. حتی خوشحال هم شدم و شاید سبب شد دو روز بیشتر روی پاهایم بایستم. تو معجزه می کنی برای من. البته شاید تو نباشی و تصویر ذهنی من از تو و خاطرات و سوابقت باشد که به من بگوید برای تو نوشتن ، به قیمت دری وری بودن باز هم آرامش بخش است. فکر کردم که چه دو سال آرامی داشتم. هرمشکلی که داشتم با یک میل یا یک صحبت یک ساعته با تو بسیار ساده و کوچک به حساب می آمد. اما مشکل دوست داشتنت متاسفانه با هیچ صحبتی ساده و خوب نشد و همین سبب شد با مغز زمین بخورم. اما از دوست داشتنت پشیمان نیستم.ب گذریم چرا از تو نوشتم؟ حالم بد بود و خب وقتی بچه بودم حال بد و تو نتیجه می داد که برایت بنویسم. و امروز هم به سرم زد برایت بنویسم دوباره بعد فهمیدم چیزی برای نوشتن ندارم. یعنی چطور برایت این همه چیز را بنویسم و خب اوج حماقت هم محسوب خواهد شد. حماقت هفته پیشم به اندازه کافی بزرگ بوده. گرچه من راضیم از انجامش ولی خب حماقت است حداقل برای هر بشری تعریف کنم یا آنجا بود می دانم مرا باز می داشت و یا فحشی نثارم می کرد یا لااقل ..س مغز خطاب می شدم.
امروز حالم بد بود و در حال زار زدن بودم که متوجه شدم خدا وجود دارد. چون این همه گند خوردن به زندگی ما نمی تواند تصادفی باشد. اگر خلقت تصادفی نیست به ادعا دین داران این همه گندهای خورده شده و بعضا جبران ناپذیر به قطع تصادفی نخواهد بود. بدین ترتیب متوجه شدم که درجهان پیش رو هم قرار است عقده هایش سرم خالی شود تنها سوالم این می شود که ایشون چقدر می توانند پر از عقده باشند؟
کلی کار نکرده دارم پروژه کارشناسی و همین طور امتحان ها و وسوسه چهارساله کردن. برنامه ای که برای خودم ریخته ام اصلا عملی نمی شود و به سطح افسردگی من اضافه می شود. زندگی شخصی من به بدترین وضع ممکنش رسیده و بوی بهبودی هم نمی شنوم و ترجیح ام فرار است ولی فعلا شرایط فرار هم مهیا نیست. فیس بوک وامانده را باز می کنم و با تصاویر ازواج خوشبخت رو به رو می شوم. ابتدا دیدنشان خوش آیند بود اما حالا مثل یک “کانت دون” به نظر می آید. فلانی هم شوهر کرد خوشبخت شد فلان شد تو چی شدی؟ درست چی شد؟ پایان یک مقطع هست و همه به صور مختلف سر و سامان می گیرند و من نگاه می کنم.  این سوال در ذهن من می آید که : پس من چی؟ نوبت من کی می رسد؟ مسئله این نیست که بخواهم ازدواج کنم مسئله این است که همه در این حالت هستند همه اگر نباشند تعداد خوبی هستند و پیش خودم می گویم این هم مثل بقیه چیزها به ترکستان است.
ته حرفت زدی خوشحال باش و من خواستم بزنمت چون برای کسی در شرایط تو خوشحال بودن کاری ندارد. بعید می دانم آرزویی داشته باشی که به آن نرسیده باشی. یادم هست که حتی یک بار گفتی که چنین چیزی نداشتی. پس وقتی می گویی خوشحال باش قصد می کنم محکم توی دهنت بزنم.
اما واقعا رو به ترکستان دارم؟ واقعا زندگیم را خراب می کنم ؟ می دانم اگر این سوال را از چند نفر بکنم جوابش را با “پ نه پ” می دهند. می دانم از نظر اطرافیانم ریده ام. اما خودم حس نمی کنم ریده ام. واقعا حس نمی کنم؟ در واقع گاهی این صدای دیگران و نگاه از بیرون تقویت می شود و حس می کنم واقعا ریده ام ولی این پایدار نیست. اما حتی برای چند ساعت چیزی از عذاب قیامت کم ندارد. اگرچه قیامت را تست نکردم.
یادمه هرچقدر بی اعتقاد بودم باز هم به خدا معتقد بودم. ولی تصور خدا برایم خنده دار می شود. وقتی مادر بزرگم را می بینم که از شدت درد ناله می کند و خدا خدا می کند و خدا چیزی نمی گوید چون لال است ناراحت می شوم. بله می توانم صد قضیه دیگر بیاورم که خدا لال نیست ولی وقتی با عز و جز صدایش می کنی جوابی نمی دهد، فیلم بازی می کند ولی لال نیست. ولی این شرط آوردن ها این توجیه کردن ها تنها خدا را کوچک تر می کنند پس ترجیح می دهم خدایی نداشته باشم تا این که خدای افلیج و لال داشته باشم.
دعا کردن هم یکی دیگر از مسائل هست. نمی توانم دعا کنم. خیلی ها با تیریک دعا کن ضرر ندارد جلو می رند بعضا فکر می کنم اگر قرار باشه به این “بکن ضرری نداره” معتقد باشم “خب چه کاریه نمازم بخونم ، زیارت برم و … ضرر نداره” !
الان چیز دیگری ندارم بنویسم ولی حس می کنم متنم به صورت خیلی “یهو” تمام شده است و بسیار چرند و تکه تکه به نظر می آید در حالی که توی ذهنم تمام این پاراگراف ها به هم ربطی داشتند ولی هرچه سعی کردم نتوانستم ربطشان دهم.
نتیجه می گیریم که افرادی که به خدا بی اعتقاد هستند و از ائمه رویگردان برکت از زندگیشان می رود و زندگی پوچ و بی هدفی را می گذرانند. و اسیر عشق های خیابانی هم می شوند. و چون هر چه با یاد خدا شروع نشود ابتر است این نوشته هم هرچه تلاش کنم که جمعش کنم بی نتیجه خواهد ماند چرا که با یاد خدا شروع نشده است

2 comments:

a said...
This comment has been removed by the author.
a said...

چرا اینقدر سخت؟!!!
به نظرت 16 یا 17 هزار خیلی زیاده؟!
الان اوایل دهه ی سوم زندگیتی,فک می کنی ما آدما چقدر زندگی می کنیم؟اگه 70 سالم عمر کنیم,کمتر از 50 سال دیگه از عمرمون مونده,50 تا 365,همون 16 یا 17 هزار روز از زندگیمون مونده,امروز یه روز از این 16000 روزه فردا روز دوم, پس فرداروز سوم...
ارزششو داره اینقدر سخت گرفتن؟

Post a Comment