Saturday, May 26, 2012

آنچه در خواب هم اتفاق نیفتد

باز هم بی هدف راه می رویم و فقط راه می رویم. همان پیاده روی های بی هدفی که فقط برای این است که با هم حرف بزنیم. می گویم یادت هست یک بار سر …دعوا کردیم و تو می خندی و دستتت را روی شانه ام می گذاری و فشارش می دهی. می گویی دیدی از دستم خلاص نشدی…

Sunday, May 20, 2012

می گی از عمل مشخص می شه

چگونه بپذیرم که دوستم داری وقتی هیچ کاری نمی کنی که لااقل ناراحتم نکنی ؟

نمی دونم

کاملا لجباز شده ام. با همه چیز لج می کنم. با دوستم با کسی که مرا دوست دارد . با کسی که مرا نمی شناسد و تازه دیده است. لج می کنم. بی ادب احتمالا در نظر گرفته می شوم ولی برایم مهم نیست. من سرشار از نفرتم. سرشار از ناراحتی. و به دنبال تخلیه هم اگر نباشم یک جایی خالی می شوند. ترجیح می دهم با کسی دوست نباشم یا اگر دوست هستم تا آخر دنیا دوستش باشم. اتفاقی می افتد که من دیگر نمی خواهم با کسی دوست باشم وقتی تصمیم می گیرم دیگر راهش ندهم در زندگی ام ، آنگاه حس می کنم این منافی با آرمان های من است. دنیایی که تغییری ندارد همه تا ابد با هم دوست هستند (اگر باشند) چرا که تغییرات باعث می شوند زندگی به طور ابلهانه ای مسخره شود. آنگاه که برای به دست آوردن چیزی اشک می ریزی یک روز می فهمی چیز مهمی نبوده است و یا وقتی که از داشتن چیزی حتی حس ناراحتی می کنی یک روز آن را جز ارزش هایت می بینی. این طوری می شود که من دنیای ناپایدار را به عنوان ارزش اخلاقی رد کنم چرا که این حالم را بهم می زند. مسئله این جاست که حافظه من تا ابد کار می کند و به خاطر می آورم چه بوده ام چه ها می گفتم و این یادآوری زندگی مرا مختل می کند. حافظه باعث می شود که نتوانم مسائل را اجدی نگیرم و سخت بگیرم و چون چوب نیستم و حس می کنم قبل این که فکر کنم و رشنال بودن حالم را خراب می کند نمی توانم بگویم می گذرد ، رهایش کن و …

-

«این همه نفرت را در چشم هایت باور نمی کردم…»

دوست خوبی است اما نمی خواهم باشد نمی دانم چرا ولی وقتی می بینمش دوست دارم آزارش دهم  و جبران همه ناراحتی هایم را سرش کنم انگار او مسئول همه چیز است…

او مسئول است چرا تعادل را تکان داده است؟او مسئول است چرا که وارد تنهایی من شده است او مسئول است چرا که ادعا می کند مرا دوست دارد. می خواهم نشانش دهم که تو آدمش نیستی تو هم مثل بقیه ول می کنی می ری تو هم به همون مسخرگی ای هستی که دیگری هست دوست دارم به رویش بیارم که می دانم همه تیریک هایت را جمعش کن لعنتی.  گاهی فکر می کنم به طور پیشینی از او بدم می آید … همین که حس کنم مرا دوست دارد باعث می شود تمام تلاشم را بکنم ، تمام تلاش را بکنم تا ناراحت شود.

--

تناقض های زیادی که در من هست و قابل رفع نیست هم مزید بر علتی شدند که احساس کنم چیزی در گلو من گیر کرده است… چیزی با تمام وجود ناراحتم می کند…