سن بدی هست. خیلی سن بدی هست. آدم ها توش حساسن به علایقشون، به حرفهاشون،به نظراتشون و اگر مخالف باشی چه بسا قطع رابطه هم بکنند. اینها همه فاکتور های هویتی شخصیتی است نه ؟ نمی دانم. امیدوارم این ها باشد. دوستی بین آدمها برای من مهم تر از برتری بخشی به یک هویت خاص است. اما گاهی جلو یک مسئله می ایستم. مثلا جلوی قرائت خاص آدم ها از اسلام و اسلام سیاسی می ایستم چرا که فکر می کنم … این پست جنبه سیاسی ایده ئولوژیک ندارد چرا به این باز می گردم. مسئله خیلی ساده بود. دوستم به سبب این که گفتم این کتاب را نمی خوانم دوستش ندارم و کتاب دیگری را در این ژانر دوست دارم با من قهر کرد و این مرا شدیدا یاد این انداخت که سر انتخابات 88 کسانی که طرفدار احمدینژاد بودند طرد شدند. البته مسئله خیلی فرق دارد. این جا خیلی بچه گانه هست. یک کتاب هست فقط و مسئله سلیقه هست اونجا مسئله زندگی ما آدم ها و آینده ما بود ولی اشتراکاتی در این می بینم.اول پست هم می خواستم به همین اشتراکات بپردازم. حس می کنم این فقط یک کاندیدا نیست اون هم فقط یک کتاب نیست. چیزی فراتر و بزرگتر حتی از آینده کشور و یک کتاب معمولی پشت این اتفاقات است. شخصیت من.
Friday, January 13, 2012
Thursday, January 12, 2012
امپدکلس و تکامل؟
فکر می کنم در این لحظه مانند مسلمانی که می آید آیات قرآن ردیف می کند و می گوید ببینید قرآن در 1400 سال پیش از اثر انگشت حرف زده و … شده ام ولی مطلب برایم جالب است:
انباذقلس یا آمپدکلس از حکیمان پیشا سقراطی در باره آفرینش و جهانی که در آن هستیم حرف های جالبی زده است. او هم مانند هراکلیتوس یا شاید بهتر باشد بگویم ملهم از هراکلیتوس جهان را مصنوع دو نیروی نفاق و عشق می داند. عمل عشق ایجاد هماهنگی است و در برابر آن نیروی نفاق قرار دارد . نفاق در همه جا به جدا کردن اشیا از یکدیگر و دشمن کردنشان با هم گرایش دارد و تمام کار جهان بازیچه این دو نیروی مخالف است. چرا امپدکلس این طور فکر می کرد؟ امپدوکلس شاگرد پارمنیدس قهرمان سکون و عدم حرکت بوده است به همین طریق در ذهنش مسئله جسم بسیط مطرح بوده از طرفی وقتی بحث از حس کردن می شود پارمنیدس می گوید خطای حسی ماست که همه چیز را در حال تغییر می بیند در حالی که جهان ثابت است. امپدکلس با استاد در عین این که موافق است برای حس هم جایگاهی قائل می شود و این طور تفسیر می کند که پارمندس از جهانی حرف می زند که مهر فقط بر آن ساکن است و همه چیز وحدت دارند اما در جهان فعلی کین وجود دارد و کین سبب تفکیک یا جدایی شده و عناصر را ساخته است. در واقع دنیای ما آشفته نیست و مهری در آن است ولی مهر تنها در آن نیست یعنی ما حد وسط بین دو جهانیم. جهانی با کین محض و جهانی با مهر محض. اما نکته ای که برای من خیلی جالب بود این بخش از حرفهای امپدکلس است: جاذبه عشق است که اعضا و جوارح پراکنده را که از دل خاک بیرون آمدهاند به هم می پیوندد. این اعضا چون به تصادف با یکدیگر رو به رو می شنوند، به همه صور ممکن با یکدیگر جمع میشوند، به آن سان که آفریدگانی عجیب الخلقه چون گاوهای آدمی سر،آدمیان گوسر جانورانی با دوصورت یا دوسینه پدید می آیند. با این وصف، عجیب الخلقه ها پایدار نمانده اند و تنها صوری به حیات خود ادامه داده اند که با قانون حیات سازگاری داشته اند
پی نوشت : باید این را هم پذیرفت که مترجم به طور ناخواسته با به کار بردن معادلات غیر دقیق سبب چنین برداشت هایی از مطلب می شود. فکر می کنم عجیب است که امپدکلس چنین برداشت نافذی از آفرینش داشته باشد و در جایی گفته نشده باشد. یا حداقل خیلی معروف نشده باشد چرا که من چیزی در این باره نشنیده بودم.
مشکل من با مشاور و روان شناس
حس خیلی بدی به آنچه روانشناسی در ایران خوانده می شود دارم. قید در ایران را صرفا از این جهت آوردم که بگویم تردید دارم آنچه که اینجا مبنای این علم هست و یا روش هایش جاهای دیگری باشد و به تبع مشکل من با این علم نباشداز روشی یا برداشتی که از آن در این مملکت شده مشکل دارم.
مسئله این طوری هست که بیشتر مشاور هایی که دیدم در واقع تحلیلی در عقاید و رفتار بیمار یا مراجعه کننده ندارند. در حرف های مراجعه کننده دنبال یک سری کلمه یا جمله خاص می گردند تا با شنیدن آنها سریع برچسبی بزنند ، طوری برخورد می کنند گویی در حال اسکات خصم هستند. عده دیگر حرف های قشنگ می زنند. و به نظر به حرف ها گوش می دهند ولی مسئله چیز دیگریست. گروه دوم سعی می کنند بگویند که خب خیلی به مسائل گیر نده. انقدر پیچیده فکر نکن و … با فرض این که “نباید” پیچیده فکر کرد یا بهتر هست که پیچیده فکر نکرد من هیچ وقت روشی برای این کار یاد نگرفتم. حرف ها در عین این که قشنگ هست. دقیق نیست. این طوری می شود که ترجیح می دهم کتاب بخوانم و دنبال روش بگردم تا به مشاور و روانشناس مراجعه کنم.
گیرهای ذهنی
دچار یک وسواس فکری شدم. کسی حرفی می زند و من گوش می کنم. اولین مشکلی که برایم ایجاد می شود این است که در عین حال که موافقم ، مخالفم. یعنی فکر می کنم که مثلا با گفتن این حرف ها چه استفاده هایی می شه کرد. این که حرفی یا استدلالی بتواند بستری باشد برای بیان عقایدی که به نظر من چیزی جز شارلاتانی نیست باعث می شود از اعتبارش کم شود یا بهتر بگویم چیزی باقی نماند.
ماهی ها
بچه که بودم وقتی عید ها ماهی می خریدیم ، در عین این که دوسشون داشتم، یادم نمی آید از مرگشانخیلی ناراحت شده باشم. همه چیز عادی بود. لابد ماهی می مرد و من به مامان بابا می گفتم مرد! یعنی قبلش فهمیده بودم ماهی که می میرد روی آب می آید. شاید دلم برایش تنگ می شد اما خب به زودی ماهی را با چیز دیگری جایگزین می کردم و خب دیگر مسئله نبود. ولی یک تحول عجیب را در ذهن دارم. وقتی چهارم دبستان بودم اتفاق جدیدی برای احساسات من افتاد. آن زمان شب عید دو ماهی گرفتیم. در واقع همون روزهای اول یکیش مرد و من پدرم را مجبور کردم که سریع ماهی جدیدی بخرد تا ماهی فعلی “تنها” نباشد. وقتی ماهی جدید خریداری شد من بر هردو اسم دادم.”تلسکوپی” و “ماهیانا”(ماهیِ آنا). در ذهنم ماهیانا تنها بود و خب لابد هم ذات پنداری می کردم با اون و به همین دلیل این اسم رو بهش دادم.
برای این ماهی ها همیشه غذا می ریختم ، آبشون رو عوض می کردم و ظرف بزرگ تری بهشون اختصاص دادم تا تنگ نباشه جاشون. یادمه پی گیر بودم که چه چیز برای ماهی ها خوب است و فکر کنم حتی بهشون شربت ب کامپلکس می دادم! در واقع عمرشان باید طولانی می شد اما خب نشد! ماهیانا اواخر اردیبهشت مریض شد و مرد.من فقط از آن روز یادم هست که از شدت گریه نفسم بند آمده بود. فقط اشک می ریختم. و آرام نمی شدم. فردا هم در مدرسه مثل ابر بهار گریه کردم. برای هیچ کس خیلی مشخص نبود که چه شده است؟ فقط می دیدند که من لاینقطع گریه می کنم و نفسی بالا نمی آید تا بگوید مسئله چیست. احتمالا زمانی که برایشان توانستم تعریف کنم بسیار متعجب شدند. فکر کنم نگاه پرسشگر عرفانه یادم نرفته:خب؟
سالهای بعدی هم وضع همین بود. ماهی ها مهم ترین موجودات من بودند و همیشه نگرانشان بودم. مواظب از آنها به طور دیوانه وار با وسواس خیلی شدید انجام می شد. سالهای دوم و سوم راهنمایی بالاخره راضی شدم که ماهی ها را به مدرسه بدهم. می دانستم که قرار نیست اتفاق خوبی افتد. چرا که اکثر ماهی ها “قارچ” داشتند و بقیه هم مریض می شدند. تنها به همین دلیل دادم که بتوانم ببینمشان هر از گاهی.
پی نوشت1: هیچ وقت نتوانستم بروم ماهی ها را ببینم. چرا که ترس این که ننکند دیگر نباشند و من کار اشتباهی کرده باشم و عمرشان را کوتاه کرده باشم آزارم می داد!
پی نوشت 2:بعد از آن زمان حساسیتم به ماهی ها خیلی کمتر شد و خیلی راحت تر مرگشان را پذیرفتم اما هنوز هم این علاقه پا برجا بود به طوری که زمان مسافرت های نوروزی ماهی ها را با خودم به سفر می بردم!
Monday, January 9, 2012
زوری نیست بابا
این که آدم احساساتشو بخواد به زور تو پاچه کسی بکنه بسیار رقت انگیز و ناراحت کننده هست. گاهی دلم برای مامان ها می سوزه که چقدر نگرانن چقدر دوست دارند چقدر از جون مایه می گذارند و ما نمی بینیم.شاید می بینیم. قدر نمی دونیم؟؟ اصلا قدری داره این کارها؟این محبت بی اندازه؟ محبت با وابستگی تنیده شده و آزادی رو می گیره. هر کسی که بهت محبت می کنه یه جور برات دست و پا گیرم هست. اگه نباشه مسئولیتی نیست و… اصلا خیلی وقتا خودمونو مجبور می کنیم که قدر بدونیم در حالی که واقعا هیچ حسی در دل نداریم و از روی وضیفه شاید بغل می کنیم، می بوسیم و … من حالم از این اخلاق بهم می خوره. اخلاقی که بگوید بدون داشتن حس صرفا به خاطر توهم قدردانی کاری بکن ناراحتم می کند. چرا که نمی دونم آدم ها واقعا از بودن با من خوشحالند یا این که صرفا دارند از روی قدردانی و این چرت و پرت ها خوب رفتار می کنند. من هم اکثرا فکر می کنم توی رودربایستی هستند و این باعث می شه حس خیلی بدی داشته باشم. و ته تهش به خودم بگم : ببین ! زوری نیست محبت کردن. نکن کاری.م
کاش بفهمیم کاش بیشتر از همه خودم بفهمم، محبت زوری نیست…