بعضی از آهنگ ها هستند که وقتی به آنها گوش می کنم ، 17 ساله می شم... می
رم در بهمن 87 و توی سرما راه می رم و گریه می کنم ، حتی اگر خوب به آهنگ دقت کنم
می تونم دل پیچه ام یادم بیارم وبا یادآوری، حتی
به فعل شود ودل پیچه بگیرم. گذشته من به این آهنگ ها دوخته شده اند ، بارها
سعی کردم انقدر گوش بدمشان ، انقدر با آنها اشک بریزم که برایم تبدیل شوند به سرود
ملی ترینداد توباگو. بدون هیچ حسی گوش دهمشان ولی هنوز بعد از گذشت این همه مدت
باز هم استرس را به خاطر می آورم.
آهنگی گوش نمی دهم نمی خواهم خاطراتم به چیزی دوخته شوند و فراموشیشان
ممتنع شود. نیاز به آهنگی نیست رگ دست راستم به خوبی بدون هیچ آهنگی نقشش را بازی
می کند. نمی دانم چطور لعنتی می فهمد که به چی فکر می کنم، نمی دانم چطور متوجه می
شود سرِ ناراحتی از چه چیزی درد بگیرد و در باقی موارد ساکت باشد ...
همیشه در ذهنم یک مرحله ای به اسم سِر شدن وجود دارد ، آنجا که برسم دیگر
هیچ چیز برایم مهم نیست. هیچ از دست دادنی ناراحت کننده نیست و هیچ تغییری خوشایند
نخواهد بود. گاهی انقدر دوست دارم به آهنگ ها و خاطرات گوش کنم تا به این مرحله
برسم. هر بار احساس می کنم نزدیک تر هستم ولی هربار انگار دور تر می شوم چرا که
انگار بار اولی است که چنین اتفاقی رخ داده و خلاصه به نظر تکراری نمی رسد و این
عجیب است برایم...این تکراری نشدن ها و این علاقه ها و عشق ها...