ویکتوریا فقط یه شرط میگذاره، اونم اینه که تد رابینو نبینه.
تنها شرط اونم همین بود...
Thursday, December 4, 2014
Saturday, December 21, 2013
درسهایی در باب روابط: برخورد اول
برخورد اول انگار خیلی مهم است. بعد از تمام اتفاقات بدی که بین ما افتاد ، تمام دعواها و بدترین چیزهایی که می توانستیم به هم بگوییم یا هنوز معتقدم بدترین حرفهایی که کسی می توانست به من بگوید (بله به نظرم تو بیشتر مرزهایِ زشتی و وقاحت را زیر پا گذاشتی) هنوز تو را جز آدم های خوب زندگی ام دسته بندی می کنم. قطعا اطرافیان یا بهتر بگویم دوستان نزدیکم با خواندن این جمله محکم بر سرشان می کوبند.البته گروهی از من قطع امید کردند و انتظاری جز شنیدن این جمله ندارند. ولی فکر می کنم به روابط بدی که داشتم و حذفشان کردم و به این که تو چه داشتی که این همه ، در تو غرق بودم. باید اعتراف کنم که حضور تو باید موجب ترس هر کسی باشد که می خواهد وارد چیزی خاص بشود. با این حساب چرا من تو را انقدر دوست دارم؟ (اوه ببخشید از لفظ دوست داشتن استفاده کردم. تو این طور برداشت کن که قصدم آزارت است اگر این گونه رک ، بی پروا و وقیح می گویم دوستت دارم)
باهاش دعوا کردم. وسط دعوا حس کردم این دیالوگها خیلی آشنا هستند. تا حالا دعوا نکرده بودیم. درواقع تحمل می کردم و با تساهل پیش می رفتم که این بار اون حمله کرد به من و گفت بدون شیرازه فکر می کنم. من هم تا توانستم گفتم و از خجالتش در آمدم. می دانی وقتی عصبانی می شوم چطور می شوم و چطور حرف می زنم. حالا تصور کن که وحشی بازی هایم با متلک ها و زخم زبان های تو پیوند بخورند. مهلک می شوند ! می دانم...
وقتی نگاه می کنم به دعوا می بینم عینا چنین بحثی را با ص داشتم و خب دقیقا به همین وضع تمام شد. بعدتر هیچ حس دلتنگی و پشیمانی از جهت از دست دادن ص نکردم. اگرچه ص از او بسیار "انسانی تر" و "مهربان تر" طبقه بندی می شود در ذهنم. وقتی به عقب برمی گردم به خودم می گویم خیلی حرف وحشتناکی نزده بود که من انقدر قاطی کردم و در این حد زدمش.
فکر می کنم بتوانم بفهمم این حساسیت من از کجا آمده بود. این برخورد اول ... بله برخورد اول. تصویری که در ذهنم شکل می گیرد متاسفانه پاک نمی شود. هرچند پنهان می کند خودش را ولی هر از گاهی سرک می کشد دست تکان می دهد. و اینجاها تصویری که ابتدا از آنها داشتم مدام جای خودشان قرار می گیرد. شاید اصلا خودشان است! کسی چه می داند؟ آنهایی که فکر می کنند برحق هستند و اصرار دارند که دوستشان را هدایت کنند به راه درست. آنهایی که در ازای قدرتمند باقی ماندنشان حاضرند حتی دوستشان را ضعیف کنند. آنهایی که از بالا نگاه می کنند و با ریشخند و تمسخر همه چیز را نظاره می کنند. این ها مجموعه تصاویری است که در ذهنم دارم و باقی مانده است. هیچ تصویری از زمانی که دوست بودیم ندارم. یعنی می دانم با هم تئاتر رفتیم ، با هم کلی انقلاب رفتیم ، احتمالا چندین کتاب چت کردیم و حرف زدیم. با هم غصه خوردیم و... با این همه تصویر همان است که گفتم، همان است که از ابتدا بود. بله برخورد اول و نحوه آشنایی بسیار مهم است.
Tuesday, May 14, 2013
Dear Future Anahita;
این که حس می کنم دوستی ندارم چیز عجیبی هست انگار. یعنی همیشه می شمردم اطرافم رو و پر بودن از دوستانی که می شد روشون حساب کرد. حالا جوابم را این طور می دهم که خودت اونا رو پروندی!
دوستام رو پروندم و احتمالا خیلی آدم ابلهی هستم که این کار رو کردم و شاید از نظر شعور سطح پایینی رو داشته باشم اما می دونم که با اونها هیچ وقت خوشحال نبودم. یادم میاد که وقتی همه با هم می خندیدند من دلیلی واسه خنده نداشتم. در بسیاری از خاطرات نبودم در بسیاری از علایق سهیم نبودم و چیزی نبودم که اونها دوست دارند و چیزی نبودند که من می خواستم.
پس از تنهایی ام تاسف نمی خورم بهتر است تنها باشم تا با کسانی زندگی کنم که قصد کنترل کردن زندگی من و تغییر آن را دارند ، بهتر است تنها باشم تا شریکم کسی باشد که سطح شعور منو زیر صفر فرض می کنه و باهاش جلو می ره. فکر می کنم مثل تد که بعد از بهم زدن با دوست دختراش برای خودش نامه می نوشت که بهشون برنگرد من هم به زودی حداقل دوجین نامه خواهم نوشت…
البته تد هیچ وقت متوجه این که “بکش از رابین بیرون” نشد و احتمالا من هم مشکلاتم در این قضیه با نوشتن نامه حل نمی شه…
پی نوشت: به طرز عجیبی حس می کنم آروم هستم. مدت هاست آهنگ ویالون شیندلرز لیست در گوشم می آید. انگار این آهنگ تم زندگی من است….
Tuesday, April 23, 2013
نوشتن حتی به زور
نمی دونم چقدر آدمی هستم که راحت حرف بزنم و بگم مسائلم رو توی نت. اینو گفتم چون فکر می کنم نیاز دارم بنویسم و خب چون نیاز به توجه هاحتمالا دارم دوست دارم آنلاین بنویسم. حالا منظورم از توجه قطعا این نیست که ملت هی کامنت بگذارند یا هی بیان با دقت و جزئیات بخونند و سعی کنند نوشته ها رو با زندگی من تطبیق بدهند و به نتایج تکان دهنده برسند مثلا من چه کسی را در این پست هدف گرفتم یا وای من باید تشویق بشم که بهتر و بیشتر بنویسم … نه توجه یعنی این که یکی دیگه هم اینو می خونه تمام. اتفاقا نباید بیش از این باشه عکس العمل خواننده چرا اگه می خواستم همه این ها رو به جای این که بنویسم به دوستان می گفتم…. مسئله اینجاست که من همیشه تصمیم های گنده در رابطه با وبلاگ می گیرم و دوست دارم بنویسم یه جایی بعد یه بازخورد هایی می بینم که کلا پشیمون می شم از نوشتن. این بار آرزو نمی کنم این بازخورد ها کمتر بشه آرزو می کنم بیشتر دوام بیارم…
ولی یادگرفتم که وقتی حالم خوب نیست دوایی بهتر از نوشتن نیست. هم این که خواب ها رو بسیار متعادل تر می کنه و از دیدن اضغاث احلام و خستگی بیشتر جلوگیری می کنه (فکر می کنم فاصله بین ناخودآگاه و خودآگاه یه جورایی کم می شه) هم یکم مرتب تر می کنه و دقیق تر می فهمم حالم از چی واقعا بد می شه و یا شده.
حالا این همه حرف زدم که چی بگم؟ فکر کنم بیشتر از این که ترس از نوشتن یا قضاوت شدن و مورد کنجکاوی قرار گرفتن داشته باشم خسته هستم… حتی از نوشتن و ذهنم دچار پرش های زیادی هست ولی چاره ای ندارم می دونم که ندارم . تنها نوشتن هست که حالم رو بهتر می کنه
دفتر آرزوها
پیش دانشگاهی بودم یک دفتر داشتم که آرزوهامو توش می نوشتم. یعنی سعی می کردم همیشه بلند پروازی هام حفظ بشه و یادم نره که چی می خوام. از رتبه گرفته مثلا تا کجا درس خوندن و چه شغلی داشتن و …
دفتره رو جدیدا پیدا می کنم می بینم مثلا نوشتم رتبه زیر فلان و دانشگاه فلان و رشته فلان و …. بعد تهش نوشتم با “ک” باشم ! بعد ورق می زنم باز نوشتم مثلا رتبه فلان و… اما به آخرا که نزدیک تر می شیم به نظرم بودن “ک” ضرورتی نداره و می تونه نباشه و حتی یادم هست که با خدا معامله کردم که من رتبه ام خوب بشه و “ک” نباشه !
حالا این دفتر خیلی مسخره بود اما ایده اش نه خیلی … ما بلند پروازی هامون به میزان قابل توجهی با گذشت سن کم می شه و تبدیل می شیم به موجودات تکراری و مثل بقیه و فقط یک سری کار رو تکرار می کنیم و این به وضوح چیز گهیه به همون گهی اومدن من به شریف چون همه این کار رو کردن.
دوباره به چهارسال پیش برمی گردم ، در واقع چهار سال پیش من بین آینده تحصیلی و عاطفی با قدرت آینده تحصیلی رو انتخاب کردم. به نظرم اگه “ک” نمی شد یکی دیگه می شد اما “رشته” یک چیز همیشگی بود! فکر می کنم تغییری نکردم از این بابت یعنی در صورت این که کسی رو خیلی زیاد هم دوست داشته باشم اگر امکان تحصیل و آینده آکادمیکی بهتر داشته باشم انتخابم اون خواهد بود(البته فعلا) پس موندن من در شرایط فعلی ربطی به کسی نداره صرفا اینه که جایی رو ندارم برم…
از هر چیز شبیه مادر بیزارم
دقیق تر که نگاه می کنم می بینم من نسبت به دوستانم خشن هستم. مخصوصا آنهایی که دختر باشند و شبیه مادرم. شاید همین که از مادرم تعریف کنند همین کار کوچک باعث شود که بخواهم دیگر دوستشان نباشند. دوست ندارم با کسانی دوست باشم که در انتها موجودی مثل مادرم شوند. تمام حالات برخوردشان با شوهر یا فرزند نگون بختشان در ذهنم می آید و انقدر نفرت وجودم را می گیرد که می خواهم دیگر نبینمشان. به همین سادگی…