Tuesday, May 14, 2013

Dear Future Anahita;

این که حس می کنم دوستی ندارم چیز عجیبی هست انگار. یعنی همیشه می شمردم اطرافم رو و پر بودن از دوستانی که می شد روشون حساب کرد. حالا جوابم را این طور می دهم که خودت اونا رو پروندی!

دوستام رو پروندم و احتمالا خیلی آدم ابلهی هستم که این کار رو کردم و شاید از نظر شعور سطح پایینی رو داشته باشم اما می دونم که با اونها هیچ وقت خوشحال نبودم. یادم میاد که وقتی همه با هم می خندیدند من دلیلی واسه خنده نداشتم. در بسیاری از خاطرات نبودم در بسیاری از علایق سهیم نبودم و چیزی نبودم که اونها دوست دارند و چیزی نبودند که من می خواستم.

پس از تنهایی ام تاسف نمی خورم بهتر است تنها باشم تا با کسانی زندگی کنم که قصد کنترل کردن زندگی من و تغییر آن را دارند ، بهتر است تنها باشم تا شریکم کسی باشد که سطح شعور منو زیر صفر فرض می کنه و باهاش جلو می ره. فکر می کنم مثل تد که بعد از بهم زدن با دوست دختراش برای خودش نامه می نوشت که بهشون برنگرد من هم به زودی حداقل دوجین نامه خواهم نوشت…

البته تد هیچ وقت متوجه این که “بکش از رابین بیرون” نشد و احتمالا من هم مشکلاتم در این قضیه با نوشتن نامه حل نمی شه…

پی نوشت: به طرز عجیبی حس می کنم آروم هستم. مدت هاست آهنگ ویالون شیندلرز لیست در گوشم می آید. انگار این آهنگ تم زندگی من است….

1 comments:

a said...

نمیدونم, وقتی زیر پستات کامنت میذاشتم,بعد خودم کامنتای خودمو میخوندم احساس میکردم چه خوبه میتونم یه نفرو چه میدونم دلداری بدم یا حداقل آرومش کنم و...
اما کم کم فهمیدم(از فید بک پستای بعدیت)که دقیقا دارم کار برعکس اونچه میخوامو میکنم,نه تنها آرومت نمی کنم باعث زجرتم میشم و عذابت میدم.
برای همین دیگه پستای بعدیتو فقط میخونم,ناگفته نمونه که چند وقتیه که توlifegoeson07 داری مینویسی
فقط بدون همیشه کسی هست که به حرف دلت گوش میده :)

Post a Comment