Wednesday, February 22, 2012

Oh My Nonexistent God !

حرف زدن که دیگر توانش و حالش و تمایلش نیست را اگر نادیده بگیرم به این نتیجه می رسم که کسانی که من علاقه مند هستم باهاشون حرف بزنم شاید ته مونده علاقه ای باشد برای لذت بردن از یک گفتگو فاقد اندکی علاقه هستند به صحبت با من و خب وقتشان را صرف کارهای دیگر می کنند. نه این که حرف نزنند. حرف خیلی می زنند. دوستان زیادی هم دارند و خب مشکل مرا ندارند و خیلیم لابد خوشحالن. حرف زدن با آنها سبب می شود فکر کنم چقدر موجود به درد نخوری هستم. جملات فاقد حس هم دردی و حتی کوبش هست. در آن زمان که انتقادات زیادشان را می کنند و یا با بی صبری منتظر خفه شدن من هستندن به این فکر می کنم که آنها هم در این شرایط هستند با کسان دیگر و کسانی که به نظر من آدم های غیرقابل تحمل و مزخرفی هستند و حتی نمی خواهم با آنها اندکی حرف بزنم در حالی که آنها مشتاقن و …

اینجا کلا خنده ام می گیرد… می خندم

بلند تر می خندم

قهقهه می زنم.

و بعد به خدا اگر وجود داشته باشد فحش می دهم فحش توام با خنده هست.یا شاید خنده های من و مسخره کردن جهانی که پدیدش آورده همان فحش هاست.

نمی توانم تحمل کنم…حتی خویش را

به کسی که خیلی ادعای دانستن کند بدگمانم. حس می کنم خود هم تا حدی این طوری هستم و این نگرانم می کند. خیلی به مسائل گیر می دهم می دانم آسان گیر…

اما کسی که در همه زمینه ها بخواهد حرف بزند و خفه نشود جدا روی اعصاب است. شاید دلیلش این باشد که کتاب خواندن زیاد و زیاد دانستن سبب شود که فرد بخواهد یک جوری در فرآیند حرف زدن علاوه بر اظهار دانایی اش کمی آنچه می داند را سامان دهد و در برابر داوری دیگران و بحث به نمایش گذارد. نمی دانم قصد هم ندارم بدانم دلیل این کار چیست چرا که وقتی در پی دانستن باشم آنجا گم می شوم و حتی شاید در گرداب توجیه افتم و باز به این رویه ادامه دهم و خیلی چیزهای دیگر…