Saturday, December 21, 2013

درسهایی در باب روابط: برخورد اول

برخورد اول انگار خیلی مهم است. بعد از تمام اتفاقات بدی که بین ما افتاد ، تمام دعواها و بدترین چیزهایی که می توانستیم به هم بگوییم یا هنوز معتقدم بدترین حرفهایی که کسی می توانست به من بگوید (بله به نظرم تو بیشتر مرزهایِ زشتی و وقاحت را زیر پا گذاشتی) هنوز تو را جز آدم های خوب زندگی ام دسته بندی می کنم. قطعا اطرافیان یا بهتر بگویم دوستان نزدیکم با خواندن این جمله محکم بر سرشان می کوبند.البته گروهی از من قطع امید کردند و انتظاری جز شنیدن این جمله ندارند. ولی فکر می کنم به روابط بدی که داشتم و حذفشان کردم و به این که تو چه داشتی که این همه ، در تو غرق بودم. باید اعتراف کنم که حضور تو باید موجب ترس هر کسی باشد که می خواهد وارد چیزی خاص بشود. با این حساب چرا من تو را انقدر دوست دارم؟ (اوه ببخشید از لفظ دوست داشتن استفاده کردم. تو این طور برداشت کن که قصدم آزارت است اگر این گونه رک ، بی پروا و وقیح می گویم دوستت دارم)

باهاش دعوا کردم. وسط دعوا حس کردم این دیالوگها خیلی آشنا هستند. تا حالا دعوا نکرده بودیم. درواقع تحمل می کردم و با تساهل پیش می رفتم که این بار اون حمله کرد به من و گفت بدون شیرازه فکر می کنم. من هم تا توانستم گفتم و از خجالتش در آمدم. می دانی وقتی عصبانی می شوم چطور می شوم و چطور حرف می زنم. حالا تصور کن که وحشی بازی هایم با متلک ها و زخم زبان های تو پیوند بخورند. مهلک می شوند ! می دانم...

وقتی نگاه می کنم به دعوا می بینم عینا چنین بحثی را با ص داشتم و خب دقیقا به همین وضع تمام شد. بعدتر هیچ حس دلتنگی و پشیمانی از جهت از دست دادن ص نکردم. اگرچه ص از او بسیار "انسانی تر" و "مهربان تر" طبقه بندی می شود در ذهنم. وقتی به عقب برمی گردم به خودم می گویم خیلی حرف وحشتناکی نزده بود که من انقدر قاطی کردم و در این حد زدمش.

فکر می کنم بتوانم بفهمم این حساسیت من از کجا آمده بود. این برخورد اول ... بله برخورد اول. تصویری که در ذهنم شکل می گیرد متاسفانه پاک نمی شود. هرچند پنهان می کند خودش را ولی هر از گاهی سرک می کشد دست تکان می دهد. و اینجاها تصویری که ابتدا از آنها داشتم مدام جای خودشان قرار می گیرد. شاید اصلا خودشان است! کسی چه می داند؟ آنهایی که فکر می کنند برحق هستند و اصرار دارند که دوستشان را هدایت کنند به راه درست. آنهایی که در ازای قدرتمند باقی ماندنشان حاضرند حتی دوستشان را ضعیف کنند. آنهایی که از بالا نگاه می کنند و با ریشخند و تمسخر همه چیز را نظاره می کنند. این ها مجموعه تصاویری است که در ذهنم دارم و باقی مانده است. هیچ تصویری از زمانی که دوست بودیم ندارم. یعنی می دانم با هم تئاتر رفتیم ، با هم کلی انقلاب رفتیم ، احتمالا چندین کتاب چت کردیم و حرف زدیم. با هم غصه خوردیم و... با این همه تصویر همان است که گفتم، همان است که از ابتدا بود. بله برخورد اول و نحوه آشنایی بسیار مهم است.

Tuesday, May 14, 2013

Dear Future Anahita;

این که حس می کنم دوستی ندارم چیز عجیبی هست انگار. یعنی همیشه می شمردم اطرافم رو و پر بودن از دوستانی که می شد روشون حساب کرد. حالا جوابم را این طور می دهم که خودت اونا رو پروندی!

دوستام رو پروندم و احتمالا خیلی آدم ابلهی هستم که این کار رو کردم و شاید از نظر شعور سطح پایینی رو داشته باشم اما می دونم که با اونها هیچ وقت خوشحال نبودم. یادم میاد که وقتی همه با هم می خندیدند من دلیلی واسه خنده نداشتم. در بسیاری از خاطرات نبودم در بسیاری از علایق سهیم نبودم و چیزی نبودم که اونها دوست دارند و چیزی نبودند که من می خواستم.

پس از تنهایی ام تاسف نمی خورم بهتر است تنها باشم تا با کسانی زندگی کنم که قصد کنترل کردن زندگی من و تغییر آن را دارند ، بهتر است تنها باشم تا شریکم کسی باشد که سطح شعور منو زیر صفر فرض می کنه و باهاش جلو می ره. فکر می کنم مثل تد که بعد از بهم زدن با دوست دختراش برای خودش نامه می نوشت که بهشون برنگرد من هم به زودی حداقل دوجین نامه خواهم نوشت…

البته تد هیچ وقت متوجه این که “بکش از رابین بیرون” نشد و احتمالا من هم مشکلاتم در این قضیه با نوشتن نامه حل نمی شه…

پی نوشت: به طرز عجیبی حس می کنم آروم هستم. مدت هاست آهنگ ویالون شیندلرز لیست در گوشم می آید. انگار این آهنگ تم زندگی من است….

Tuesday, April 23, 2013

نوشتن حتی به زور

نمی دونم چقدر آدمی هستم که راحت حرف بزنم و بگم مسائلم رو توی نت. اینو گفتم چون فکر می کنم نیاز دارم بنویسم و خب چون نیاز به توجه هاحتمالا دارم دوست دارم آنلاین بنویسم. حالا منظورم از توجه قطعا این نیست که ملت هی کامنت بگذارند یا هی بیان با دقت و جزئیات بخونند و سعی کنند نوشته ها رو با زندگی من تطبیق بدهند و به نتایج تکان دهنده برسند مثلا من چه کسی را در این پست هدف گرفتم یا وای من باید تشویق بشم که بهتر و بیشتر بنویسم … نه توجه یعنی این که یکی دیگه هم اینو می خونه تمام. اتفاقا نباید بیش از این باشه عکس العمل خواننده چرا اگه می خواستم همه این ها رو به جای این که بنویسم به دوستان می گفتم…. مسئله اینجاست که من همیشه تصمیم های گنده در رابطه با وبلاگ می گیرم و دوست دارم بنویسم یه جایی بعد یه بازخورد هایی می بینم که کلا پشیمون می شم از نوشتن. این بار آرزو نمی کنم این بازخورد ها کمتر بشه آرزو می کنم بیشتر دوام بیارم…

ولی یادگرفتم که وقتی حالم خوب نیست دوایی بهتر از نوشتن نیست. هم این که خواب ها رو بسیار متعادل تر می کنه و از دیدن اضغاث احلام و خستگی بیشتر جلوگیری می کنه (فکر می کنم فاصله بین ناخودآگاه و خودآگاه یه جورایی کم می شه) هم یکم مرتب تر می کنه و دقیق تر می فهمم حالم از چی واقعا بد می شه و یا شده.

حالا این همه حرف زدم که چی بگم؟ فکر کنم بیشتر از این که ترس از نوشتن یا قضاوت شدن و مورد کنجکاوی قرار گرفتن داشته باشم خسته هستم… حتی از نوشتن و ذهنم دچار پرش های زیادی هست ولی چاره ای ندارم می دونم که ندارم . تنها نوشتن هست که حالم رو بهتر می کنه

دفتر آرزوها

پیش دانشگاهی بودم یک دفتر داشتم که آرزوهامو توش می نوشتم. یعنی سعی می کردم همیشه بلند پروازی هام حفظ بشه و یادم نره که چی می خوام. از رتبه گرفته مثلا تا کجا درس خوندن و چه شغلی داشتن و …

دفتره رو جدیدا پیدا می کنم می بینم مثلا نوشتم رتبه زیر فلان و دانشگاه فلان و رشته فلان و …. بعد تهش نوشتم با “ک” باشم ! بعد ورق می زنم باز نوشتم مثلا رتبه فلان و… اما به آخرا که نزدیک تر می شیم به نظرم بودن “ک” ضرورتی نداره و می تونه نباشه و حتی یادم هست که با خدا معامله کردم که من رتبه ام خوب بشه و “ک” نباشه !

حالا این دفتر خیلی مسخره بود اما ایده اش نه خیلی … ما بلند پروازی هامون به میزان قابل توجهی با گذشت سن کم می شه و تبدیل می شیم به موجودات تکراری و مثل بقیه و فقط یک سری کار رو تکرار می کنیم و این به وضوح چیز گهیه به همون گهی اومدن من به شریف چون همه این کار رو کردن.

دوباره به چهارسال پیش برمی گردم ، در واقع چهار سال پیش من بین آینده تحصیلی و عاطفی با قدرت آینده تحصیلی رو انتخاب کردم. به نظرم اگه “ک” نمی شد یکی دیگه می شد اما “رشته” یک چیز همیشگی بود! فکر می کنم تغییری نکردم از این بابت یعنی در صورت این که کسی رو خیلی زیاد هم دوست داشته باشم اگر امکان تحصیل و آینده آکادمیکی بهتر داشته باشم انتخابم اون خواهد بود(البته فعلا) پس موندن من در شرایط فعلی ربطی به کسی نداره صرفا اینه که جایی رو ندارم برم…

از هر چیز شبیه مادر بیزارم

دقیق تر که نگاه می کنم می بینم من نسبت به دوستانم خشن هستم. مخصوصا آنهایی که دختر باشند و شبیه مادرم. شاید همین که از مادرم تعریف کنند همین کار کوچک باعث شود که بخواهم دیگر دوستشان نباشند. دوست ندارم با کسانی دوست باشم که در انتها موجودی مثل مادرم شوند. تمام حالات برخوردشان با شوهر یا فرزند نگون بختشان در ذهنم می آید و انقدر نفرت وجودم را می گیرد که می خواهم دیگر نبینمشان. به همین سادگی…

 

goodbye Monica


یادمه پارسال وقتی که ص رو از همه جا ، کانتکتام و مسنجر و هرچی که بود حذف کردم، آرامش شدیدی وجودم رو گرفت. دیگه نیاز نبود به غر زدن های یکی گوش کنم یا حداقل هر از چند گاهی “هوم” بزنم.
این دو روزه خیلی آروم تر شدم…

Monday, March 25, 2013

گرچه هرچیز خاصی یک توهم هست

قطعا یکی از عقده های زندگیم این هست که هیچ وقت برای کسی آدم خاص نبودم. دوست داشته شده ام اما همیشه قبل از من کسی بوده یا حتی بعد از من که تمام فکر و ذکرش شده و من تنها چیزی که هستم یک گوش باشم نهایتا که بشنوم او چطور بود....

Saturday, March 2, 2013

The Second Man


دو نفر رو در نظر بگیرید که اولی معتقد هست اگه از ساختمون 100 طبقه خودش رو پرت کنه پایین ، نه تنها نمی میره بلکه پرواز هم می تونه بکنه و نفر دوم هی می خواد بهش به هر طریقی بفهمونه که داره اشتباه می کنه. احتمالا از این نگاه نفر اول آدم خل وضع و چل به نظر میاد و خب احتمالا نفر دوم ، نرمال ، "سالم" و چه بسا دلسوز!
اما اگه پرش نفر اول از ساختمون چیزی جز نتیجه ای نباشه از کمال گرایی و از دست دادن واقع بینی نه مثلا "صرفا پرواز کردن" در عمل ، به نظرم نفر دوم هم در این ماجرا با نفر اول هم آوا هست.
نفر دوم نمی تواند بپذیرد که "نمی تواند" به دوستش کمک کند ، و به نظرش اصلاح این فکر "کاری ندارد" و اگر این فرد مدت هاست در این اندیشه است به خاطر این بوده که بعضی از واقعیت ها را ندیده نه این که نمی توانسته ببینه. نفر دوم معتقد است که پیامبر است و شاید این توهمش بسیار جدی تر از پرواز نفر اول شود. اگرچه همه ما نفر اول را متوهم خواهیم دانست و او را سرزنش خواهیم کرد بابت توهماتش و کسی دومی را بابت خطاهایش و تاثیرات منفی اش مواخذه نخواهد کرد. چرا که او قصد اصلاح داشته است...


Friday, February 15, 2013

بوتیمار


خوب یادم می آید. از او می پرسیدم مگر ممکن است این همه خوشبختی؟ این همه خوبی؟ او گفت مگر چه اشکالی دارد؟ خوشحالیم دیگر. اما من گفتم باور نمی کنم این خوشحالی را و ادامه دادم هروقت خیلی خوشحالم چیزی مثل مشت به من اصابت می کند. با غرور خاصی به او گفتم مطمئن هستم اتفاق بدی می افتد چون چیزی خوب باقی نمی ماند.
این عملکرد من است وقتی چیز خوشایندی اتفاق می افتد. به خودم می گویم همین لحظاتی که خوشحالت می کنند تبدیل به خنجری می شوند که وجودت را می درند، روحت را تکه تکه می کنند و صدبار می خواهی بمیری وقتی به آنها فکر می کنی. پس نخند ، خوشحال نباش و سعی نکن چیزی را دوست داشته باشی...
اما من هیچ وقت نمی توانم چیزی را دوست نداشته باشم و عادت نکنم متاسفانه خیلی زود عادت می کنم مخصوصا به رویه های خوب اما در بین این عادت کردن ها ، همیشه این ترس هست که نکند خورشید فردا طلوع نکند؟ چرا که این باور من است که خورشید روزی درنمی آید و من در این تاریکی هراسان به این سو و آن سو خواهم دوید.
حس می کنم این تنها من نیستم که به خوشبختی بدبینم. لااقل می توانم دوجین از اطرافیانم مثال بزنم که انقدر احمقانه نه تنها حالشان را زهرمار می کنند با تصور این که تمام می شود و هرآن منتظر هستند که خدا و شیطان و برو بچز ملکوت جهت ریدن هرچه بیشتر به حال ما بعضا موازی اقدام می کنند به طوری که با این ترس حتی با آینده خودمان نیز بازی می کنیم. من می دانم که تو می روی و قرار است اشکم را درآری پس شاید من باید در این کار پیش دستی کنم در حالی که نمی خواهم چنین کنم پس نابود می کنم همه چیز را! می دانم که تو هم قرار است نابود کنی زندگی مرا پس فرصتی نمی دهم و وقتم را تلف نمی کنم و اگر بتوانم لگدی روی پایت هم می کنم یا می دانم حتی اگر همه چیز خوب باشد و من رشته مورد علاقه ام را در جای مورد علاقه ام بخوانم home sick خواهم شد پس از وقتی که می روم به خودم می گویم اینجا هیچ چیز خاصی نیست حتی کسی هم نیست قرار هم هست افسرده بشوم و گوشه ای ازبین بروم... همه اینها همان نتیجه فرض گرفته شده را به ما می دهد... "آینده تباه می شود" اما این زشت بودن و خراب بودن آینده چیزی نیست که لااقل از تجربه به دست آمده باشد در این روزها این گزاره پایه ای تر است و از باورساز ترین گزاره ها هرچند که آزمایش پذیر نیست اما لااقل با فرض گرفتنش تاکنون به نتیجه ای مغایر با آن نرسیدیم... همه چیز با هم سازگار هست فقط گاهی شک می کنم و گاهی اطمینان پیدا می کنم که این باور بی اساس ترین باور موجود در زندگیم است. این زمان ها به خودم می گویم تبدیل شدم به آقای چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد و یا حتی باقی دوستان مثل راز و یا کسانی شاد مانند ک که تنها در زندگی موفقیت دیدند. اما این شک همیشه در من وجود دارد.... کاش یک روز این شک در وجودم تبدیل به گزاره ای به پایگی نقیضش شود.

از نفرت ها


شریف برای من یک منش است. این که یک سری آدم خودشان را خدای عالم و آدم بدانند. درواقع این حس که مثلا حالا که شریف هستم می توانم در باقی مسائل هم صاحب نظر باشم. چرا که من جز چنددرصد نخبه و برتر جامعه هستم و اظهارات من به واقعیت نزدیک تر است ، من درست می گویم ، من بهتر از شما سطحی بین ها باخبر هستم ، شما اشتباهید و من درست و چیزهایی از این قبیل برای من غیرقابل تحمل می شود.
این شک نکردن ها ، این اطمینان به باهوش بودن ها ، این اعتماد به نفس ، این تز داشتن برای همه امور و عرضه کردنش برای همه و پاره کردن همه با موفقیت های بی شمار ، این سیری ناپذیری از موفقیت ها...مرا دیوانه می کند. البته قبول دارم که خودم هم دچار این امراض هستم. اما لااقل جز افتخاراتم نمی دانم که مثلا این همه کارهای چرت و بی ربط نصفه انجام دادم و باز هم در حال ادامه دادنشان هستم.
اما حالا حس می کنم مانیفست تمام اینها میم است. شک می کند به صداقت همه ، و عرضه می کند افکارش را ، توهم توطئه دارد و همه دشمن هستند و اگر نباشند احمق می باشند و او باید همه را آگاه کند. هرجور می خواهد با همه صحبت کند چرا که او حق دارد و یا انقدر فهمیده است که باید از خدای ما باشد که او مارا از کاری بازدارد. میم وقتی صدایش را بلند می کند می خواهم فرار کنم از همه چیز فقط فرار کنم تا تمام شود تا نشنوم اما گویا هیچ چاره ای نیست شب است و هیچ راه فراری نیست باید شنیدو احترام گذاشت به عقاید مختل حتی به عقاید کسی که حقوق بقیه را وتو می کند باید لال بود و نهایت پشت دست را خایید و نهایتا دندانها را روی هم فشرد...

Monday, January 21, 2013

God damn memory

یاد یکی از شاهکارهای 3 سال پیشم افتادم

مخم سوت کشید. جدی چطور انقد بی شعور بودم؟

 

Wednesday, January 16, 2013

پیتزا پنتری ، اولین بار

اولین بارها چیزهای بی خودی هستند. بی ارزش ، اما لعنتی ها در ذهن می مانند. اما وقتی چند اولین بار با هم گره می خورند چه باید کرد؟

 

Saturday, January 12, 2013

دروغ ، مصلحت ، تظاهر

من جایی بزرگ شدم که برای انجام دادن کارهایی که برای بقیه جز حقوق طبیعیشان محسوب می شد ، باید سالها گریه می کردم و یا خالی می بستم. مثلا بازی در حیاط خانه باید با اجازه مادر و با حضور شخصیت هایی انجام می شد که مادر به نظرش برای تربیت من مناسب بودند. هیچ گاه نباید از خانه به مقصد کوچه خارج می شدیم چرا که بچه های کوچه زامبی بودن و مرا می خورند پس وقتی بچه ها با  دوچرخه اشان می رفتند و شیر کاکائو می خریدند من با حسرت نگاهشان می کردم. من حق نداشتم نوشابه و پفک بخورم و اگر قصد خوردن داشتم به نیت خرید شیرکاکائو به سوپری می رفتم. البته به من پولی داده نمی شد به طور کلی بعد از گفتن این که چی می خوام بخورم و احتمالا پس از یک وعده گریه باید پول می گرفتم. پس کلا درخواست کردن و از در درست وارد شدن همین جا برای من مرد. البته بعضی از درخواست ها بودند که هیچ وقت با ساعت ها گریه هم برآورده نشدند مثلا آن پنگوئن هایی که از آسانسور پایین می آمدند که پشت ویترین اسباب بازی فروشی محله مان بود.

بعدا که مدرسه رفتم با مفهوم جدیدی آشنا شدم که باید راجع به آن دروغ می گفتم: مدرسه و نمره !

دیکته من بسیار ضعیف بود و احتمالا هنوز پاره ای از بی استعدادی در املای کلمات در هر زبانی در اینجانب مشاهده می شود. خب نمره پایین در دیکته در خونه مساوی بود با یک ساعت ارکستر مادرم که کل همسایه ها بفهمند من چه بچه با استعدادی هستم و کلاس اول رو که همه با نمرات بالا می گذرانند با قدرت 14 گرفتم. یا مثلا امتحان ثلث اول دیکته ام به خاطر دو غلط مسخره 18 شده. البته در سال های بعد فهمیدم اون غلط ها نیم نمره ای بودن و باید 19 می شدم ولی همین که نمره ها و غلط ها رو یادم می مونده نشون می ده که وضع چندان عوض نشده. در شرایطی که کل ساختمان که همکار های پدرم بودند من رو با انگشت نشون می دادند به عنوان یک دختر بی نظم و خنگ بنده راهی نداشتم که تکنیک جدیدی را بنا کنم. حالا حوصله ندارم بنویسم در 7 سالگی عقلم به کجا رسید که نمره هامو درست کنم. ولی واقعا جای نگرانی داره که بچه 7 ساله همچین کاری کنه.

این همه قصه گفتم که چی بشه؟ هیچی خواستم بگم من با توجه به زندگی ام همیشه راه میومدم با دروغ گفتن ملت. یعنی یک جور حق براشون حساب می کردم که جلوی کسایی که بی شرمانه ازشون می پرسند که نمرشون/وضع مالیشون/عقاید سیاسیشون/روابط عاطفیشون و… چطوره دروغ بگند. شاید بهتر باشه که گفت “نمی خوام حرف بزنم” و هم روی طرف کم شده و هم دفعه بعد نمی پرسه. ولی بعضا توی دعواها زور ما بهشون نمی رسه. عربده می کشند تهدید می کنند کتک می زنند و نبرد نابرابریه. به نظرم اینا حقشونه که دروغ بشنوند و حتی دوست دارم با دروغم بهشون ضربه هم بزنم. البته بخشی از این نظر تیز و جوگیرانه من برمی گرده به تکرار بخشی از گذشته ام.

پس من خیلی خودم رو محدود نکردم که دروغ نگم و کسایی که دروغ می گفتند رو هم کاری نداشتم . می گفتم بگذار شاد باشند.

توی تابستون یک بار ت به من گفت که این حرفات خیلی ایده آله و به درد هیچ رابطه ای نمی خوره و باید اونجا بتونی به یکی اعتماد کنی ، عمرا نمی تونی به کسی که چیزای مهمی رو نمی گه یا دروغ می گه تکیه کنی و کسی هم همچین کاری رو نمی کنه. بهش گفتم که من می کنم و کله خر هم هستم. گفت فقط بهم که بچه ای! بعد از اون بحث و شاید شبه دعواچند دروغ بسیار بد به من گفته شد. که هربار سعی کردم هم ذات پنداری کنم ولی نتونستم و نتونستم. حتی فکر می کنم همه منتظر بودند که من یک جا خیلی رسمی جهت گیریم و تحملم نسبت به دروغ رو ابراز کنم و تزهای دهن پر کنم راجع به مصلحت که هر کودک “هفت ساله ای” می تواند بدهد و از هر طرف تلاش کنند که دروغ بگویند و فیلم بازی کنند.

در نهایت هنوز نظر قطعی ای درباره دروغ ندارم اما می دونم که قدر لااقل 6 ماه پیش مطمئن نیستم راجع بهش.

اگه اگه اگه اگه….

یک استادی داشتیم و متاسفانه من هنوز دارم که دوست داشت ملت رو بسوزونه. یادمه یکی از دوستان ازش 1.5 از 10 گرفت بعد رفت پیشش که معترض بشه به برگش و خب بگذریم که به راحتی می تونست 4 بشه و با 11 پاس کنه. این آدم نیاز داشت که دو نمره ناقابل بگیره. استاد بهش گفت که تو 7.5 شده جمع نمره هات نمی تونم پاست کنم. ولی اگه 8 بودی حتما پاست می کردم. و تهش هیچی اضافه نکرد بهش و گفت همینم از سرش زیاده. نفر بعدی اومد تو و من این صحنه رو دیدم که نفر بعدی 8 گرفته بود و استاد بهش گفت اگه 8.5 بودی یک کاری می شد برات کرد ! فکر می کنم در انتها فقط 9.5 رو پاس کردش ولی این کارش عجیب منو یاد کسانی می ندازه. خب نمی خوای چرا رو راست نیستی؟ اگه دو هفته صبر می کردی… اگه اون روز فلان نمی کردی… اگه … اگه…

ویژگی این تیریک اینه که بیشتر ادم رو ناامید کنه و همش آدم فکر کنه که لامصب نیم نمره که چیزی نبود! یه روز که چیزی نبود! یه داد که نمی مردی نزنی ! یه سرخم کردن که به جای کسی برنمی خورد! و هزار حسرت دیگه که روی دست آدم می گذاره.

این موقع ها نیاز داری با خودت بیشتر حرف بزنی و هی تکرار کنی : “من هرکاری می کردم همین می شد”  اگرچه می دونم هنوز هم در برابر این آدم ها خودم رو سرزنش می کنم اما انگشت سرزنش به سمت اوناس نه من.

Thursday, January 10, 2013

متاسفانه

به میزان زیادی خاطره بالا می آورم در حین پاس کردن این واحد مسخره

 

که گفتگو تمدن ها؟

یک ماه و خردی پیش به مناسبت روز دانشجو مناظره ای در دانشگاه بین بسیج دانشجویی و انجمن اسلامی دانشگاه “تهران” برگزار شد. جدای خنده دار بودن فضا  یعنی این که در اثر تعطیلی انجمن اسلامی دانشگاه مجبور شدند از دانشگاه تهران آدم بیاورند نکات عجیب تری در جلسه وجود داشت که در جلسه قبل یعنی مناظره ای پیرامون رابطه با آمریکا هم دیده می شد.

مناظره خیلی معلوم نبود سر چی هست. یعنی اسمش که بود “بررسی جریان های دانشجویی” ولی خب انقدر می تواند وسیع باشد این مبحث و پر از حوادث عجیب غریب که حتی اگر چند دوست راجع به آن حرف بزنند هیچ نتیجه درستی نتوانند بگیرند. البته برای گفتگو دوستانه نمی دانم چقدر نتیجه مهم باشد. می توانم با دوستم سال ها حرف بزنم بدون ذره ای نتیجه ! نفس حرف زدن و به قولی اطناب است که مرا خوشحال می کند. بگذریم. قطعا گسست زیادی بین دو طرف مناظره وجود داشت و دعواهای بسیاری این وسط و فضا هم مخصوصا خیلی باز نبوده در چندسال اخیر که مسائل در مناظره مطرح شود پس این مناظره تبدیل شد به بحث پیرامون دوران اصلاحات و انتخابات گذشته و چیزی نشد جز اسکات خصم و بحث های نیمه کاره. اما این ها قابل پیش بینی بود. حداقل خوشحال بودم اینجا بحثی شکل گرفت چرا که اکثر این موارد به نظر می آید هیچ مسیر گفتگویی وجود نداشته باشد. هرکدام از طرفین برای خودش مونولوگ بگوید. حتی وقتی یکی از طرفین میخواهد وارد گفتگو بشود طرف مقابل به منولوگ گویی ادامه می دهد.

اما فاجعه در بخش پرسش ها بود. آدم ها بالا می آمدند و راجع به مسائلی که به نظر اطلاعات کمی داشتند (در حرفهایشان نشانه هایی از نفهمیدن بحث و مطلب وجود داشت) حرف می زدند. تا اینجا هم خیلی بد نیست ، چرا که همه ما نیاز نیست هرچیزی را کامل بدانیم و خیلی ها خرده دانش دارند و با استاد و علامه که طرف نیستیم. اما این وسط کسی که بالا می آمد یا سوالی نداشت! یا سوالش معلوم نبود چه هست ، یا انقدر سوال ساده بود که قطعا اگر خودش فکر می کرد پاسخ را می دانست و نیاز نبود این همه مسیر را بالا بیاید و سوال کند، بعضا هم سوال خیلی بی ربط به موضوع به نظر می رسید. البته ادعا آخرم را کوتاه می آیم چون بحث خودش معلوم نبود چه است و هر سوالی می توانست به نحوی مربوط شود!

ولی من دچار شرمندگی می شدم. حس می کردم آبرو دانشگاه دارد می رود! این است دانشگاه اول کشور؟ نخبه های مملکت هستند این ها؟ حتی نمی توانند یک سوال بپرسند…

مدتی فکر می کردم بله ! این دانشگاه شریف است بچه ها تنها درس می خوانند و رمان نمی خوانند ، شعر نمی خوانند ، کتاب فلسفه یا چه می دانم جامعه شناسی یکم نمی خوانند و این می شود. اما حالا حس می کنم این شریف نیست که این طوری شده است. این جامعه است که به این سمت می رود. کامنت های زیر سرویس های خبری و وبلاگ ها نشان بارز این وضع است. کسانی که مغزشان را “صدای آمریکا” شست و شو داده است یا کسانی که مغزشان توسط رسانه میلی نابود شده. امثال این ها زیاد شده اند. از آن بدتر انگار آدم ها کیس سنستیو عمل می کنند. دنبال کیورد خاصی می گردند. کافی است وسط حرف بگوییم “لیبرالیسم” یک سو می گوید لیبرالیسم اخ است ، غربی است فلان است ، آن سو می گوید بعله چه عالی چه خوب چه فلان به به. حالا لیبرالیسم در هیچ کجای بحث مطرح نیست. کافی است بگوییم شریف درس می خوانیم ! شریفی ؟ “فقط درس نخون” ، “وطن فروش” ، و هزار کلیشه دیگر. همین گفتن شریف ، یا مثلا لیبرالیسم ،کافی است که دیگر شنونده فکر نکند و حرف بزند. مونولوگ می گوید. با خصم فرضی می جنگد و پیروز می شود. و عین عقلانیت است …

این وضع به نظرم به معنی واقعی نگران کننده است.

Monday, January 7, 2013

هر چی فکر می کنم عنوانی نمی بینم

هفته پیش گندی زدم البته درونم از گندم و جوابت راضی هستم. حتی خوشحال هم شدم و شاید سبب شد دو روز بیشتر روی پاهایم بایستم. تو معجزه می کنی برای من. البته شاید تو نباشی و تصویر ذهنی من از تو و خاطرات و سوابقت باشد که به من بگوید برای تو نوشتن ، به قیمت دری وری بودن باز هم آرامش بخش است. فکر کردم که چه دو سال آرامی داشتم. هرمشکلی که داشتم با یک میل یا یک صحبت یک ساعته با تو بسیار ساده و کوچک به حساب می آمد. اما مشکل دوست داشتنت متاسفانه با هیچ صحبتی ساده و خوب نشد و همین سبب شد با مغز زمین بخورم. اما از دوست داشتنت پشیمان نیستم.ب گذریم چرا از تو نوشتم؟ حالم بد بود و خب وقتی بچه بودم حال بد و تو نتیجه می داد که برایت بنویسم. و امروز هم به سرم زد برایت بنویسم دوباره بعد فهمیدم چیزی برای نوشتن ندارم. یعنی چطور برایت این همه چیز را بنویسم و خب اوج حماقت هم محسوب خواهد شد. حماقت هفته پیشم به اندازه کافی بزرگ بوده. گرچه من راضیم از انجامش ولی خب حماقت است حداقل برای هر بشری تعریف کنم یا آنجا بود می دانم مرا باز می داشت و یا فحشی نثارم می کرد یا لااقل ..س مغز خطاب می شدم.
امروز حالم بد بود و در حال زار زدن بودم که متوجه شدم خدا وجود دارد. چون این همه گند خوردن به زندگی ما نمی تواند تصادفی باشد. اگر خلقت تصادفی نیست به ادعا دین داران این همه گندهای خورده شده و بعضا جبران ناپذیر به قطع تصادفی نخواهد بود. بدین ترتیب متوجه شدم که درجهان پیش رو هم قرار است عقده هایش سرم خالی شود تنها سوالم این می شود که ایشون چقدر می توانند پر از عقده باشند؟
کلی کار نکرده دارم پروژه کارشناسی و همین طور امتحان ها و وسوسه چهارساله کردن. برنامه ای که برای خودم ریخته ام اصلا عملی نمی شود و به سطح افسردگی من اضافه می شود. زندگی شخصی من به بدترین وضع ممکنش رسیده و بوی بهبودی هم نمی شنوم و ترجیح ام فرار است ولی فعلا شرایط فرار هم مهیا نیست. فیس بوک وامانده را باز می کنم و با تصاویر ازواج خوشبخت رو به رو می شوم. ابتدا دیدنشان خوش آیند بود اما حالا مثل یک “کانت دون” به نظر می آید. فلانی هم شوهر کرد خوشبخت شد فلان شد تو چی شدی؟ درست چی شد؟ پایان یک مقطع هست و همه به صور مختلف سر و سامان می گیرند و من نگاه می کنم.  این سوال در ذهن من می آید که : پس من چی؟ نوبت من کی می رسد؟ مسئله این نیست که بخواهم ازدواج کنم مسئله این است که همه در این حالت هستند همه اگر نباشند تعداد خوبی هستند و پیش خودم می گویم این هم مثل بقیه چیزها به ترکستان است.
ته حرفت زدی خوشحال باش و من خواستم بزنمت چون برای کسی در شرایط تو خوشحال بودن کاری ندارد. بعید می دانم آرزویی داشته باشی که به آن نرسیده باشی. یادم هست که حتی یک بار گفتی که چنین چیزی نداشتی. پس وقتی می گویی خوشحال باش قصد می کنم محکم توی دهنت بزنم.
اما واقعا رو به ترکستان دارم؟ واقعا زندگیم را خراب می کنم ؟ می دانم اگر این سوال را از چند نفر بکنم جوابش را با “پ نه پ” می دهند. می دانم از نظر اطرافیانم ریده ام. اما خودم حس نمی کنم ریده ام. واقعا حس نمی کنم؟ در واقع گاهی این صدای دیگران و نگاه از بیرون تقویت می شود و حس می کنم واقعا ریده ام ولی این پایدار نیست. اما حتی برای چند ساعت چیزی از عذاب قیامت کم ندارد. اگرچه قیامت را تست نکردم.
یادمه هرچقدر بی اعتقاد بودم باز هم به خدا معتقد بودم. ولی تصور خدا برایم خنده دار می شود. وقتی مادر بزرگم را می بینم که از شدت درد ناله می کند و خدا خدا می کند و خدا چیزی نمی گوید چون لال است ناراحت می شوم. بله می توانم صد قضیه دیگر بیاورم که خدا لال نیست ولی وقتی با عز و جز صدایش می کنی جوابی نمی دهد، فیلم بازی می کند ولی لال نیست. ولی این شرط آوردن ها این توجیه کردن ها تنها خدا را کوچک تر می کنند پس ترجیح می دهم خدایی نداشته باشم تا این که خدای افلیج و لال داشته باشم.
دعا کردن هم یکی دیگر از مسائل هست. نمی توانم دعا کنم. خیلی ها با تیریک دعا کن ضرر ندارد جلو می رند بعضا فکر می کنم اگر قرار باشه به این “بکن ضرری نداره” معتقد باشم “خب چه کاریه نمازم بخونم ، زیارت برم و … ضرر نداره” !
الان چیز دیگری ندارم بنویسم ولی حس می کنم متنم به صورت خیلی “یهو” تمام شده است و بسیار چرند و تکه تکه به نظر می آید در حالی که توی ذهنم تمام این پاراگراف ها به هم ربطی داشتند ولی هرچه سعی کردم نتوانستم ربطشان دهم.
نتیجه می گیریم که افرادی که به خدا بی اعتقاد هستند و از ائمه رویگردان برکت از زندگیشان می رود و زندگی پوچ و بی هدفی را می گذرانند. و اسیر عشق های خیابانی هم می شوند. و چون هر چه با یاد خدا شروع نشود ابتر است این نوشته هم هرچه تلاش کنم که جمعش کنم بی نتیجه خواهد ماند چرا که با یاد خدا شروع نشده است

Sunday, January 6, 2013

آیا من بی اخلاق هستم؟

«من به روسیه ایمان دارم، من به مذهب اورتودوکس ایمان دارم، من به جسم مسیح ایمان دارم...ایمان دارم که مسیح بار دیگر در روسیه ظهور خواهد کرد» «به خدا چه؟به خدا هم ایمان داری؟»«من... من به خدا هم ایمان خواهم آورد.»
داستایوفسکی / جن‌زدگان
هر وقت ناراحت هستم و به سیم آخر زده ام اول از همه ادعا می کنم من آدم اخلاقی ای نیستم. اما بالاخره در برخورد با دیگران به چه اصولی قائل هستم؟ لذت؟ سود و منفعت؟ البته می توان هرچیزی را سود و منفعت تعریف کرد و دامنه اش را انقدر بزرگ کرد که چیزی را نتوان خلاف منفعت نامید. نمی خواهم خودم را درگیر این بازی کنم. ولی چه جوابی دارم برای این پرسش؟ چه معیاری؟
مدتی پیش دوستی به من چند کارتون داد از آقای میازاکی و به شدت مجذوبشان شدم به طوری که بقیه کارتون‌هایش هم دانلود کردم. اما یک چیزی به طرز اسرار آمیزی مرا می کشاند به فضای این کارتون‌ها ، چیزی که ابتدا فکر کردم همه را جذب کند اما وقتی با سعیده یکی از کارتون‌ها را دیدم حس کردم سعیده به زودی گوجه سمت لپ‌تاپ و من پرت خواهد کرد. بعضا می‌دیدمش که حرص می‌خورد از مسخرگی شخصیت اصلی داستان. این که چرا انقدر “نایس” است؟ یا چرا انقدر داستان روی هواست؟ شبیه این نقد را چند نفر وقتی قرار بود دور هم درباره “برادران کارامازوف” حرف بزنیم مطرح کردند. حرفی که قبل تر داستایوفسکی در مقدمه پیش کشیده بود: “…از این رو پرسش‌های ناگزیری از این دست را پیش‌بینی می‌کنم:«جناب آلکسی فیودوروویبچ را به سبب چه خصلت برجسته به قهرمانی رمانت برگزیده‌ای؟ چه کار شایانی کرده‌است؟چرا من خواننده وقتم را با پرداختن به واقعیت زندگی او تلف کنم؟"»” سوال این بود که چرا آلیوشا یعنی آلکسی فیودوروویچ به همه گوش می کند، جهت گیری‌ای ندارد و به نظر سعی در هم‌دردی کردن با بقیه دارد؟چه ملحد چه شیطان؟ همین سوال در‌باره سوفی و چهیرو در دو کارتون میازاکی هم مطرح می شود. چرا آنها به دشمنانشان به کسی که طلسمشان کرده بدون چشم داشت کمک می کنند؟ یا در یکی از کارتون‌های دیگر قهرمان داستان آغوشش را برای کسانی که به او تیراندازی می کنند می‌گشاید؟
معیارم چیست؟ این سوال مطرح است و گویا حتی با مطرح کردن این‌ها نردیک هم نشده‌ام به جواب. کل حرفم این بود که من اصولی ندارم. بدون این که حتی تلاشی کنم به آدم‌ها علاقه‌مند می شوم و خودم را در غم‌هایشان شریک می‌بینم. کمک به آنها بخشی از علایق من می‌شود و در خیلی از بحث ها وقتی مورد شدیدترین حملات قرار می گیرم کاری نمی کنم جز محبت و تعریف همان طور که ناستکا به سمت تیرها می . رود. در نهایت من هم به جسمانیت مسیح یا مسیح ها ایمان دارم و به واسطه آنها می توانم به خدا هم “ایمان بیاورم” .احتمالا وجود آنها و همه گیر شدن این نوع طرز فکر آرمان من می شود. گرچه وقتی عصبانی می شوم و ناامید از هر آرمانی بی‌زار می‌شوم.

Thursday, January 3, 2013

ديري با من سخن به درشتي گفته ايد. خود آيا تاب تان هست که پاسخي درخور بشنويد؟

بنده به اخلاق اعتقاد ندارم. به خدا هم بی اعتقادم. به طرز احمقانه ای آدم نایسی هستم و به نظر میام و اطرافیانم در هنگام اصابت به مشکلات به سمت من می‌آیند و من سعی در فتق و رفع مشکلاتشان می کنم ، وقت می گذارم و...
به نظر می رسد که من بعضا حالتی "پیامبر گون" پیدا می کنم و به همه کمک می کنم بدون این که بشناسمشان حتی. مستقل از جنسیت و فضا وقتی کسی ناراحت می شود بغلش می کنم و سعی می کنم "بی دلیل" دوست داشته باشمشان.
 می دانم که دنیا بر این اساس ساخته نشده. می دانم آدم های جاکش ، پدرسگ ، بی شعور و فیک (fake)
همه را سرویس کردند و لیشتند و بردند. می دانم اشتباه است محبت به آدم ها چرا که چیزی جز "مار در آستین" نخواهند شد. حافظه قوی ای دارم و جالب است با وجود حافظه ام ، با این که "نمی توانم کار آدم ها را فراموش کنم" می توانم ببخشمشان. کینه ای نسبت به کسی نداشتم و همیشه در صلح دوست دارم مسائل را حل کنم. اما من احمق نیستم؟ آیا من خودم را قربانی نمی کنم؟ چرا باید چنین کنم؟ منی که به اخلاق معتقد نیستم و خب کمتر از خیلی های شعار های اخلاقی برای جامعه سربلند اسلامی/سوسیال/کارگری(و باقی کس شر ها که احتمالا گوش همه توسطش کر شده) چرا باید بی شعوری ها ، رفتارهای غیر انسانی و باقی حرف ها را تاب بیاورم وقتی به قول مدعیانِ اخلاق ، مانیفستم چیزی جز "سو استفاده حداکثری از دیگران" نیست؟

البته همیشه مدعیان زیاد هستند. مدعیان اخلاق و برابری و عدل و ... همه جا برادرانی که بعدا مصلحت هم وارد نه تنها حکومت بلکه زندگی شخصی شان کردند. و من قطعا در برابر این مدعیان یا سرمایه دار ، خرده بورژوا ، نئولیبرال ، غرب زده ، بی هویت ، مرتد،چپ !،سنتیمنتال ، بی منطق و هزاران لقب دیگر که خب با وجود حافظه زیادم بعضا فراموششان می کنم خوانده می شوم. اما شما که منتقد چیزی هستید که خودتان به وضوح آن را دارید چه می گویید؟ اگر از ارزش های اخلاقی می خواهید حرف بزنید دهانتان بوی تعفن می دهد و بهتر است ببندید چرا که دیگر تاب ندارم نه نفستان نه صدایتان را بشنوم. و اگر می خواهید از شعور و مصلحت و فکر کردن بگویید تنها موجب خنده من خواهید شد. چه کرده اید که اینچنین به ادعا برخاستید؟ کدام مدرسه را آباد کردید؟ مدرسه ؟ نه به کدام دوستتان کمک کردید؟ چقدر توانستید حداقل نزدیکانتان اگر حتی دو نفر باشند را خوشحال نگه دارید؟ چقدر آنها  را در خوشحالیتان شریک کردید؟ایا میزان خوشحالی ای که به آنها دادید یک دهم غمی است که تحمیل کردید؟
اما در دنیای من شما "گناه کار"نیستید. چرا که دنیا بدون وجود شما ها ممکن نبود. اصول اخلاقی از آنِ شما نیست! از آنِ ضعیفانی ست که نمیتوانند ، کارگرند ، درس نخوانده اند ، پول کافی ندارند ، فامیل پر نفوذ ندارند و یا حتی "دین برتری" 
اما تکلیف کسانی که نمی توانند "بدی کنند" چه می شود؟ نه این که نخواهند تنها نمی توانند! ترحم ، و هم دردی در آنها انقدر زیاد می شود که رنج دیگران از رنج خودشان قابل تفکیک نیست. آنها "ابله" نیستند ، آنها به سادگی ناتوان هستند . قطعا می خواهند مثل شما شوند. اما تا کنون نتوانستند. بله گپی است بین "خواستن و توانستن"
من "آلیوشا" یا "پرنس مشکین" نیستم. من آرمان اخلاقی ای ندارم من تنها در بدی کردن ناتوانم. اما معتقدم که اکتسابی می تواند باشد و هنوز دیر نیست.
از حافظه ام بترسید و فرق بخشیدن و فراموش کردن را در نظر داشته باشید...و از انتقامم نگران باشید