Sunday, January 6, 2013

آیا من بی اخلاق هستم؟

«من به روسیه ایمان دارم، من به مذهب اورتودوکس ایمان دارم، من به جسم مسیح ایمان دارم...ایمان دارم که مسیح بار دیگر در روسیه ظهور خواهد کرد» «به خدا چه؟به خدا هم ایمان داری؟»«من... من به خدا هم ایمان خواهم آورد.»
داستایوفسکی / جن‌زدگان
هر وقت ناراحت هستم و به سیم آخر زده ام اول از همه ادعا می کنم من آدم اخلاقی ای نیستم. اما بالاخره در برخورد با دیگران به چه اصولی قائل هستم؟ لذت؟ سود و منفعت؟ البته می توان هرچیزی را سود و منفعت تعریف کرد و دامنه اش را انقدر بزرگ کرد که چیزی را نتوان خلاف منفعت نامید. نمی خواهم خودم را درگیر این بازی کنم. ولی چه جوابی دارم برای این پرسش؟ چه معیاری؟
مدتی پیش دوستی به من چند کارتون داد از آقای میازاکی و به شدت مجذوبشان شدم به طوری که بقیه کارتون‌هایش هم دانلود کردم. اما یک چیزی به طرز اسرار آمیزی مرا می کشاند به فضای این کارتون‌ها ، چیزی که ابتدا فکر کردم همه را جذب کند اما وقتی با سعیده یکی از کارتون‌ها را دیدم حس کردم سعیده به زودی گوجه سمت لپ‌تاپ و من پرت خواهد کرد. بعضا می‌دیدمش که حرص می‌خورد از مسخرگی شخصیت اصلی داستان. این که چرا انقدر “نایس” است؟ یا چرا انقدر داستان روی هواست؟ شبیه این نقد را چند نفر وقتی قرار بود دور هم درباره “برادران کارامازوف” حرف بزنیم مطرح کردند. حرفی که قبل تر داستایوفسکی در مقدمه پیش کشیده بود: “…از این رو پرسش‌های ناگزیری از این دست را پیش‌بینی می‌کنم:«جناب آلکسی فیودوروویبچ را به سبب چه خصلت برجسته به قهرمانی رمانت برگزیده‌ای؟ چه کار شایانی کرده‌است؟چرا من خواننده وقتم را با پرداختن به واقعیت زندگی او تلف کنم؟"»” سوال این بود که چرا آلیوشا یعنی آلکسی فیودوروویچ به همه گوش می کند، جهت گیری‌ای ندارد و به نظر سعی در هم‌دردی کردن با بقیه دارد؟چه ملحد چه شیطان؟ همین سوال در‌باره سوفی و چهیرو در دو کارتون میازاکی هم مطرح می شود. چرا آنها به دشمنانشان به کسی که طلسمشان کرده بدون چشم داشت کمک می کنند؟ یا در یکی از کارتون‌های دیگر قهرمان داستان آغوشش را برای کسانی که به او تیراندازی می کنند می‌گشاید؟
معیارم چیست؟ این سوال مطرح است و گویا حتی با مطرح کردن این‌ها نردیک هم نشده‌ام به جواب. کل حرفم این بود که من اصولی ندارم. بدون این که حتی تلاشی کنم به آدم‌ها علاقه‌مند می شوم و خودم را در غم‌هایشان شریک می‌بینم. کمک به آنها بخشی از علایق من می‌شود و در خیلی از بحث ها وقتی مورد شدیدترین حملات قرار می گیرم کاری نمی کنم جز محبت و تعریف همان طور که ناستکا به سمت تیرها می . رود. در نهایت من هم به جسمانیت مسیح یا مسیح ها ایمان دارم و به واسطه آنها می توانم به خدا هم “ایمان بیاورم” .احتمالا وجود آنها و همه گیر شدن این نوع طرز فکر آرمان من می شود. گرچه وقتی عصبانی می شوم و ناامید از هر آرمانی بی‌زار می‌شوم.

1 comments:

a said...

نمیدونم,ولی فکر نمی کنی گفتن اینکه صریحا بگی هیچ معیار و اصولی نداری,یکم اغراق آمیزه!
یا اینکه می شه شهد و جان کلام کتاب ها و کارتون ها و... رو منبع خوبی برای تعیین اینکه معیار داری یا نداری در نظر بگیری؟!اونم با این ایدئولوژی های صد سخن نهفته.
مثلا داستایوفسکی,که تو اکثر کاراش ایمان و اخلاق چیزیه که هر روز به انحطاط کشیده می شه و از دست می ره و فرداش برای نقش هاش از لابه لای زندگی دوباره به دست می یاد,اما معلوم نیست که تا روز دیگه همچنان برجای باشه یا نه,بره همینه که خیلیاداستايوفسکي را محکوم کردن که شخصيت هاي داستاني خودشو به شکلي کاريکاتوري و ایده آل توصیف کرده .حالا این با واسطه به چیزی ایمان آوردن درسته؟!!
یا میازاکی,درسته که کارتوناشو مثل خیلی از کارهای ادبی وهنری می شه از دیدن و شنیدن و خوندنشون لذت برد اما لزوما پیامهای اخلاقی و داوری های فلسفیشونو میشه زیاد جدی گرفت؟ گرچه آثارِ میازاکی کلاسِ درسِ زیبایی-شناسیو تربیتِ سلیقه تو دیدنو شنیدنه، اما لزوما آثار اونو به نسخه ی زندگی تبدیل نمی کنه،حرفی که به طورِ عمده درباره کلیتِ هنر و ادبیات صدق می کنه. اینجاس که اهمیتِ فاصله اندازی بینِ اثرِ هنری و مخاطب معلوم می شه!!به نظر من، ارزشِ اساسیه هنر و ادبیات نه در پیچیدنِ نسخه نهایی برای دنیا و زندگی و پیدا کردن معیار اصول برای زندگی, نه برای خوب بودن یا بد بودن در برخوردها که در قابلیتهای شگرفِ آونا تو فراخ ساختن و عمق بخشیدن به اندیشه و احساسه که موج می زنه، و حرف اصلی تو درکِ این حقیقتِ کاملا رئالیستی پنهونه.پس نمیتونی با توجه به گفته ی داستایوفسکی مبنی بر ایمان با واسطه یا ایده آل گرایی فانتزی گونه ی این نوع کارتون ها به صراحت بگی که تو برخورد با آدمای دور و برت اصولی نداری,حتما داری,اصولت همون محبتته و اون آرمانهایی که وقتی عصبانی نیستی از اونا تبعیت می کنی ;)

Post a Comment