Tuesday, April 23, 2013

نوشتن حتی به زور

نمی دونم چقدر آدمی هستم که راحت حرف بزنم و بگم مسائلم رو توی نت. اینو گفتم چون فکر می کنم نیاز دارم بنویسم و خب چون نیاز به توجه هاحتمالا دارم دوست دارم آنلاین بنویسم. حالا منظورم از توجه قطعا این نیست که ملت هی کامنت بگذارند یا هی بیان با دقت و جزئیات بخونند و سعی کنند نوشته ها رو با زندگی من تطبیق بدهند و به نتایج تکان دهنده برسند مثلا من چه کسی را در این پست هدف گرفتم یا وای من باید تشویق بشم که بهتر و بیشتر بنویسم … نه توجه یعنی این که یکی دیگه هم اینو می خونه تمام. اتفاقا نباید بیش از این باشه عکس العمل خواننده چرا اگه می خواستم همه این ها رو به جای این که بنویسم به دوستان می گفتم…. مسئله اینجاست که من همیشه تصمیم های گنده در رابطه با وبلاگ می گیرم و دوست دارم بنویسم یه جایی بعد یه بازخورد هایی می بینم که کلا پشیمون می شم از نوشتن. این بار آرزو نمی کنم این بازخورد ها کمتر بشه آرزو می کنم بیشتر دوام بیارم…

ولی یادگرفتم که وقتی حالم خوب نیست دوایی بهتر از نوشتن نیست. هم این که خواب ها رو بسیار متعادل تر می کنه و از دیدن اضغاث احلام و خستگی بیشتر جلوگیری می کنه (فکر می کنم فاصله بین ناخودآگاه و خودآگاه یه جورایی کم می شه) هم یکم مرتب تر می کنه و دقیق تر می فهمم حالم از چی واقعا بد می شه و یا شده.

حالا این همه حرف زدم که چی بگم؟ فکر کنم بیشتر از این که ترس از نوشتن یا قضاوت شدن و مورد کنجکاوی قرار گرفتن داشته باشم خسته هستم… حتی از نوشتن و ذهنم دچار پرش های زیادی هست ولی چاره ای ندارم می دونم که ندارم . تنها نوشتن هست که حالم رو بهتر می کنه

دفتر آرزوها

پیش دانشگاهی بودم یک دفتر داشتم که آرزوهامو توش می نوشتم. یعنی سعی می کردم همیشه بلند پروازی هام حفظ بشه و یادم نره که چی می خوام. از رتبه گرفته مثلا تا کجا درس خوندن و چه شغلی داشتن و …

دفتره رو جدیدا پیدا می کنم می بینم مثلا نوشتم رتبه زیر فلان و دانشگاه فلان و رشته فلان و …. بعد تهش نوشتم با “ک” باشم ! بعد ورق می زنم باز نوشتم مثلا رتبه فلان و… اما به آخرا که نزدیک تر می شیم به نظرم بودن “ک” ضرورتی نداره و می تونه نباشه و حتی یادم هست که با خدا معامله کردم که من رتبه ام خوب بشه و “ک” نباشه !

حالا این دفتر خیلی مسخره بود اما ایده اش نه خیلی … ما بلند پروازی هامون به میزان قابل توجهی با گذشت سن کم می شه و تبدیل می شیم به موجودات تکراری و مثل بقیه و فقط یک سری کار رو تکرار می کنیم و این به وضوح چیز گهیه به همون گهی اومدن من به شریف چون همه این کار رو کردن.

دوباره به چهارسال پیش برمی گردم ، در واقع چهار سال پیش من بین آینده تحصیلی و عاطفی با قدرت آینده تحصیلی رو انتخاب کردم. به نظرم اگه “ک” نمی شد یکی دیگه می شد اما “رشته” یک چیز همیشگی بود! فکر می کنم تغییری نکردم از این بابت یعنی در صورت این که کسی رو خیلی زیاد هم دوست داشته باشم اگر امکان تحصیل و آینده آکادمیکی بهتر داشته باشم انتخابم اون خواهد بود(البته فعلا) پس موندن من در شرایط فعلی ربطی به کسی نداره صرفا اینه که جایی رو ندارم برم…

از هر چیز شبیه مادر بیزارم

دقیق تر که نگاه می کنم می بینم من نسبت به دوستانم خشن هستم. مخصوصا آنهایی که دختر باشند و شبیه مادرم. شاید همین که از مادرم تعریف کنند همین کار کوچک باعث شود که بخواهم دیگر دوستشان نباشند. دوست ندارم با کسانی دوست باشم که در انتها موجودی مثل مادرم شوند. تمام حالات برخوردشان با شوهر یا فرزند نگون بختشان در ذهنم می آید و انقدر نفرت وجودم را می گیرد که می خواهم دیگر نبینمشان. به همین سادگی…

 

goodbye Monica


یادمه پارسال وقتی که ص رو از همه جا ، کانتکتام و مسنجر و هرچی که بود حذف کردم، آرامش شدیدی وجودم رو گرفت. دیگه نیاز نبود به غر زدن های یکی گوش کنم یا حداقل هر از چند گاهی “هوم” بزنم.
این دو روزه خیلی آروم تر شدم…