پیش دانشگاهی بودم یک دفتر داشتم که آرزوهامو توش می نوشتم. یعنی سعی می کردم همیشه بلند پروازی هام حفظ بشه و یادم نره که چی می خوام. از رتبه گرفته مثلا تا کجا درس خوندن و چه شغلی داشتن و …
دفتره رو جدیدا پیدا می کنم می بینم مثلا نوشتم رتبه زیر فلان و دانشگاه فلان و رشته فلان و …. بعد تهش نوشتم با “ک” باشم ! بعد ورق می زنم باز نوشتم مثلا رتبه فلان و… اما به آخرا که نزدیک تر می شیم به نظرم بودن “ک” ضرورتی نداره و می تونه نباشه و حتی یادم هست که با خدا معامله کردم که من رتبه ام خوب بشه و “ک” نباشه !
حالا این دفتر خیلی مسخره بود اما ایده اش نه خیلی … ما بلند پروازی هامون به میزان قابل توجهی با گذشت سن کم می شه و تبدیل می شیم به موجودات تکراری و مثل بقیه و فقط یک سری کار رو تکرار می کنیم و این به وضوح چیز گهیه به همون گهی اومدن من به شریف چون همه این کار رو کردن.
دوباره به چهارسال پیش برمی گردم ، در واقع چهار سال پیش من بین آینده تحصیلی و عاطفی با قدرت آینده تحصیلی رو انتخاب کردم. به نظرم اگه “ک” نمی شد یکی دیگه می شد اما “رشته” یک چیز همیشگی بود! فکر می کنم تغییری نکردم از این بابت یعنی در صورت این که کسی رو خیلی زیاد هم دوست داشته باشم اگر امکان تحصیل و آینده آکادمیکی بهتر داشته باشم انتخابم اون خواهد بود(البته فعلا) پس موندن من در شرایط فعلی ربطی به کسی نداره صرفا اینه که جایی رو ندارم برم…
0 comments:
Post a Comment