بچه که بودم وقتی عید ها ماهی می خریدیم ، در عین این که دوسشون داشتم، یادم نمی آید از مرگشانخیلی ناراحت شده باشم. همه چیز عادی بود. لابد ماهی می مرد و من به مامان بابا می گفتم مرد! یعنی قبلش فهمیده بودم ماهی که می میرد روی آب می آید. شاید دلم برایش تنگ می شد اما خب به زودی ماهی را با چیز دیگری جایگزین می کردم و خب دیگر مسئله نبود. ولی یک تحول عجیب را در ذهن دارم. وقتی چهارم دبستان بودم اتفاق جدیدی برای احساسات من افتاد. آن زمان شب عید دو ماهی گرفتیم. در واقع همون روزهای اول یکیش مرد و من پدرم را مجبور کردم که سریع ماهی جدیدی بخرد تا ماهی فعلی “تنها” نباشد. وقتی ماهی جدید خریداری شد من بر هردو اسم دادم.”تلسکوپی” و “ماهیانا”(ماهیِ آنا). در ذهنم ماهیانا تنها بود و خب لابد هم ذات پنداری می کردم با اون و به همین دلیل این اسم رو بهش دادم.
برای این ماهی ها همیشه غذا می ریختم ، آبشون رو عوض می کردم و ظرف بزرگ تری بهشون اختصاص دادم تا تنگ نباشه جاشون. یادمه پی گیر بودم که چه چیز برای ماهی ها خوب است و فکر کنم حتی بهشون شربت ب کامپلکس می دادم! در واقع عمرشان باید طولانی می شد اما خب نشد! ماهیانا اواخر اردیبهشت مریض شد و مرد.من فقط از آن روز یادم هست که از شدت گریه نفسم بند آمده بود. فقط اشک می ریختم. و آرام نمی شدم. فردا هم در مدرسه مثل ابر بهار گریه کردم. برای هیچ کس خیلی مشخص نبود که چه شده است؟ فقط می دیدند که من لاینقطع گریه می کنم و نفسی بالا نمی آید تا بگوید مسئله چیست. احتمالا زمانی که برایشان توانستم تعریف کنم بسیار متعجب شدند. فکر کنم نگاه پرسشگر عرفانه یادم نرفته:خب؟
سالهای بعدی هم وضع همین بود. ماهی ها مهم ترین موجودات من بودند و همیشه نگرانشان بودم. مواظب از آنها به طور دیوانه وار با وسواس خیلی شدید انجام می شد. سالهای دوم و سوم راهنمایی بالاخره راضی شدم که ماهی ها را به مدرسه بدهم. می دانستم که قرار نیست اتفاق خوبی افتد. چرا که اکثر ماهی ها “قارچ” داشتند و بقیه هم مریض می شدند. تنها به همین دلیل دادم که بتوانم ببینمشان هر از گاهی.
پی نوشت1: هیچ وقت نتوانستم بروم ماهی ها را ببینم. چرا که ترس این که ننکند دیگر نباشند و من کار اشتباهی کرده باشم و عمرشان را کوتاه کرده باشم آزارم می داد!
پی نوشت 2:بعد از آن زمان حساسیتم به ماهی ها خیلی کمتر شد و خیلی راحت تر مرگشان را پذیرفتم اما هنوز هم این علاقه پا برجا بود به طوری که زمان مسافرت های نوروزی ماهی ها را با خودم به سفر می بردم!
0 comments:
Post a Comment