چیزی او را از بقیه متمایز می کرد. چیزی بود که او را از پا نمی انداخت وقتی ناراحتش می کرد ولی انگار چیزی در وجودش داشت که می خواست همه چیز را به مبارزه بطلبد می ایستاد حتی وقتی هیچ شانسی نداشت و تلاش می کرد و تلاش می کرد. محوش می شدم. گریه هایش را می دیدم. برایم جالب بود که فاصله ای بین گریه و خنده ندارد و تلاشی برای محو گریه. برایش گریستن مسئله مهمی نبود انگار آن را عامل ضعف نمی دانست از آن به عنوان وسیله ای استفاده می کرد تا احساساتش را خالی کند و آرام شود و دوباره ادامه دهد. سعی در کنار آمدن با شرایط داشت بیشتر خودش را وفق می داد تا بخواهد شرایط را عوض کند چیزی که من مدتهاست فاقدش هستم. اما حالا نگاهش می کنم از لای پتویش نور بیرون می زند. ساعت از 4 گذشته است ، دارد سمس می زند. شادی زیادی در صورتش است و لبخندی به پنهای صورتش . گویی تازه از خواب بیدار شده بلند می شود کتاب هایش را پهن می کند و دوباره شروع می کند. یادم می آید وقتی برای آرزویش مبارزه می کند، می بینمش وقتی شکست می خورد و دور می بیند خود را از خواسته اش دوباره و دوباره بیشتر تلاش می کند…
0 comments:
Post a Comment