Friday, February 3, 2012

کور شوم کلا اگر زمزمه ای دگر کنم

کلا دوست ندارم جلب توجه کنم اما گویا بهم چسبیده شده. دوست ندارم چیزی بنویسم که مخالفت مردمو به بار بیاره که زیرش کلی سوال جواب شه و باز همه به من نگاه کنن. دوست ندارم که همه چیم بپذیرم و خب انگار میل به غر زدن همیشه در من هست.

متاسفانه فیس بوک تمام این شرایط را ایجاد می کند من سرفه هم بکنم ملتی هستند که زیرش مرا مواخذه کنند بابت سرفه یا این که تشویق کنند یا سرفه کنند. یا مسیجی زنند که تو تو سرفه نکردی فقط سرفه رو نوشتی. من از این همه توجه بیزارم. اما انگار به من چسبیده شده. از من می خواهند نظر بدهم راجع به چیزی که خودم نظری ندارم و خوب نفهمیدم ساکت می شوم بعد به زور جملاتی سرهم می کنم انقدر حرف نزدم که نمی توانم منظورم را برسانم و برای خودشان داستان می سازند. انقدر ناامید می شوم که ادامه را نمی خوانم یا گوش نمی توانم بکنم. شاید در آن بین چیزی بگویند مطابق حرف من اما دیگر اشتیاق یا دل و دماغی واسه گوش دادن نیست. میخواهم زود تمام شود دعا می کنم کاش نمی گفتم.
گاهی فکر می کنم که هیچ کس نمی فهمد من چه می گویم.
اینجا می شود که به خودم قول می دهم هیچ وقت،چیزی در اون فیس بوک لعنتی ننویسم یا در صحبت با آنها نگویم.

0 comments:

Post a Comment