Monday, January 2, 2012

نوستالژی‌هایی که نابود می شوند

مسیر خانه مادربزرگ… یکی از عجیب ترین حس ها را به من می دهد. آنگاه که از آریاشهر میدان ساعت یا به قول الانی ها فلکه دوم صادقیه به سمت جمهوری حرکت کنی. سوار اتوبوس میدان جمهوری شوی و بروی…

این بیشتر کودکی من است… از آیت الله کاشانی پیاده بروی به آریاشهر بعد از آنجا سوار یک اتوبوس شوی. داخل اتوبوس باید حواست باشد که اگر کسی ازت خواست شعری بخوانی هیچ وقت ترانه های لس آنجلسی نخوانی یا اگر هم از دستت در رفت هیچ گاه نگویی که این رو “کی می خونه” در صورت مواجهه با این سوال می گویی “خانومه!” یا “آقاهه”. داشتن ماهواره تقریبا جرم است و ویدئو هم نشان کفر و از دین برگشتگی. دور شدم از بحث.توی اتوبوس می نشستم و تمام بانک های مسیرم را با صدای بلند اعلام می کردم. سواد نداشتم قطعا!اما بانک ها را از آرم هایشان می شناختم! گاهی شیرین کاری ها بیشتر می شد! از کنار هر بانکی که می گذشتم تبلیغ خاص آن بانک هم می خواندم.برای من هیچ وقت واضح نیست در کودکی اعتماد به نفس داشتم یا نه. این کارها یا نمونه دیگری که مثلا وسط مهمانی خودم را به جمع معرفی می کردم و می گفتم : سلام ! من آناهیتا هستم! نشان می دهند بنده بسیار معتمد به نفس هستم اما خاطرات متناقضی هم دارم البته قضاوتی نمی کنم راجع به خودم و خب به تبع خواننده هم نمی تواند بکند البته بکند من خیلی ناراحت نمی شوم و منعش نمی کنم فقط به نظرم احمقانه هست باز هم به حاشیه رفتم!تو اتوبوس نشستم و شعر می خوانم پیاده می شویم… اتوبوس ها بسیار جالب تر از الان به نظر می آیند.بعضی ها دو طبقه هستند و خب من در کل زندگیم فقط یک بار یادم میاد که با دایی ام در طبقه دوم نشستیم ! یکی از آرزو های من طبقه دوم اتوبوس  بود! البته مسیر جمهوری آریاشهر بیشتر از این اتوبوس های دراز داشت که وسطش به نظر می آمد که با لاستیک پیوند خورده و من همواره وسوسه می شدم دقیقا آنجا بروم و هنوز هم برایم سوال است که ایستادن در آن ناحیه چطور خواهد بود؟آیا فرو می رود؟ خلاصه پیاده می شویم. باقی مسیر پیاده روی است تا کجا؟ تا هاشمی ، سلسبیل که من بهش “سر سبیل” می گفتم و با گفتنش یاد “سبیل” می افتادم.یک مسجدی در نزدیکی خانه مادربزرگ بود که با دیدن گلدسته هاش من با شوق داد می زدم مسجد مامانی! رسیدیم! و کوچه نیکو وقت.یک سر محله مامان بزرگم که از این کوچه میومد توی هاشمی بود و سر دیگر آن در سلسبیل بود که من اسم آن کوچه را در یاد ندارم. نیکو سرشت؟ و من بودم یک کوچه و خانه تهِ ته کوچه و دویدنی با تمام وجود… می دویدم و می دویدم بعد زنگ که بسیار بالاتر من بود… می پریدم و می زدم… خانه قدیمی بود.از این ها بود که کوبه داشت.مامانی یا دایی در رو وا می کردن یک اتاق که توش یک بخاری بود و احتمالا یک سفره پهن برای ناهار. اتاق مجاور مبل های فکستنی که با ملافه سفید رویش کشیده شده بود و یک تلوزیون بزرگ و قدیمی… از پنجره به حیاطِ کوچک نگاه می کردی و حوض جمع و جورش. فواره اش مدت زیادی بود که کار نمی کرد … و هوس شیطنت که از پنجره به حیاط بپری…

بعد ها بابا ماشین خرید و با پژو 504 به خانه مامانی یا همان مادربزرگ می رفتیم تا زمانی که تمام خانه های آن محل تبدیل به آپارتمان شدند و سر و صدا و شلوغی مانع زندگی آرام شد. مادربزرگ به امیرآباد آمد و یک آپارتمانی به وسعت خانه ای که در آن زندگی می کرد و بسیار ساکت، خانه های آن محل هم ،همه به آپارتمان هایی تو هم و بسیار کم متراژ تبدیل شد و خبری از حوض ها و حیاط های با صفا نبود…همان طور که نسل اتوبوس های دو طبقه یا اتوبوس های دراز منقرض شد و همان طور که پژو 504 ما به گالانت و بعد تر به 405 تبدیل شد و همانطور که پژو و گالانت قدیمی ، بی ام و قدیمی و یا حتی کادیلاک قدیمی در خیابان ها باقی نماند. دیگر خبری از محله های قدیمی با مرغ و خروس وسط کوچه نیست و کودکیم در حالی که دنبال مرغ های محل می کردم بیشتر شبیه یک سریال می مانِد تا بخشی از گذشته اتفاق افتاده من. به عبارتی اکثر نوستالژی های بچگی وجود ندارند و تبدیل شدند به خاطرات اغراق آمیزی که من حتی در صحت آنها تردید دارم…

1 comments:

امین said...
This comment has been removed by the author.

Post a Comment