Saturday, November 10, 2012

سادو-مازو

برای بعضی ها نمی توان کاری کرد چرا که نمی خواهند وضعشان را عوض کنند.

این جمله بار سنگینی دارد انقدر سنگین که عامل کابوس های شبانه ام می شود… نمی خواهد به خودش کمک کند شاید خیلی عوامانه و یا کلیشه ای (زیاد از این لغت استفاده می کنم جدیدا) تلقی شود و بعضا غیر واقعی! چرا نخواهد خودش را نجات دهد؟ مگر بیمار است؟

پنجاه و چهار سال سن دارد ، دو بار فرار از نیرو دریایی و تحمل حبس ، یک فقره طلاق به همراه یک دختر بچه هم سن من ، اعتیاد به مواد مخدر ، وضعیت مالی نه چندان خوب و… مطمئن هستم اگر اراده کنم می توانم ده ها مشکل دیگر هم ردیف کنم و نام ببرم. مثلا سو رفتار با مادرش که حالا 80 سال سن دارد و یا از اتفاق اخیر بگویم که وقتی پلیس به جرم اراذل اوباش بودن دستگیرش کرد به مادرش زنگ زد و مادرش در عرض چند ساعت با پای پیاده آمد تا شاه عبدالعظیم و با چندین داد و بالا رفتن مقادیر زیادی فشار خون و احتمالا خطر سکته با ادای جملات “فکر کردین بچه من پدر مادر نداره؟” تونست از زیر دست افرادی که اراذل اوباش می دانستندش و اگر می تونستن تو غذاش سم می ریختن(یا به قول خزعلیِ پدر ، توی دریا می نداختنش) بمیرد بکشدش بیرون. مثل همیشه هم چند حرکت نمایشی اش رو انجام می دهد مثل بوسیدن زمین و … درواقع همه این حرکات تکراری شده اند احتمالا حرکت آخر 4 بار تکرار شده است ولی مادر امیدوار است مادر خوشحال است. دلش خوش است که پسرش را آزاد کرده حالا به هر قیمتی باشد تا بتواند بیشتر موادش را بکشد ، خانه را خراب تر کند ، احتمالا طرح های بیشتری دارد برای بازسازی خانه… بله خانه ای بود که زمانی مشترک بود بین او و مادر و با ایده” بازسازی که کاری ندارد “دست به کار شد ولی هرچه کرد اعم از درست کردن دستشویی به روایت خودش تا بتونه کردن دیوار ها خانه را غیرمسکونی تر کرد انقدر که تنها ادامه دهد و هر بار که آنجا را می بینم بیشتر حس می کنم هدفش تخریب خانه است و حاضرم قسم بخورم اگر بلدوزر داشت بی شک خانه را تخریب می کرد. مرا دوست دارد. شاید یکی از تنها بخش های سالم مانده آنجا اتاق خودش مخصوصا بخش عروسک ها باشد ، چیزهایی که آرزو به دلش ماند که به دخترش دهد، چیزهایی که هیچ وقت اجازه نمی داد من از اتاق بیرون ببرم و تنها می گذاشت با آنها داخل اتاق بازی کنم…

او شباهت وحشتناکی با کسانی دارد که دوستشان می دارم ، عطش تخریب ، دیگر آزاری و نوسان روحی شدید. گاهی انقدر پیچیده می شود که می ترسم با چه کسی طرف هستم…مدتهاست که دایی نیست. دیوانه ای است که امنیت جانی مادربزرگ را تهدید می کند . بعد از آن روزی که ساعت 6 صبح آمد خانه مان (جایی که آدرسش را نباید می داشت)ترسم به او دو جندان شد. احتمالا تا مدتی تصور شیطان در ذهنم بود ولی این روزها فکر کردن به وضع اسف بارش یکی از منابع خودآزاری تلقی می شود و گاهی خودم را با مادربزرگم مقایسه می کنم که پس از 54 سال هنوز نگران است که اتفاقی برای پسرش نیفتد.

پنجاه و چهار سن کمی نیست…. می ترساند مرا. تصور این که کسانی که دوستشان دارم بعد از سالها هنوز نخواهند روند زندگیشان را عوض کنند. میدانم ته خطی نیست و همه چیز به بدتر شدن میل می کند . نمی خواهم حتی فکر کنم به این وضعیت که آنها اگر این روند را تا دو یا سه سال دیگه ادامه دهند ، چه می شود چه برسد به 50 سال.

0 comments:

Post a Comment