Tuesday, April 23, 2013

از هر چیز شبیه مادر بیزارم

دقیق تر که نگاه می کنم می بینم من نسبت به دوستانم خشن هستم. مخصوصا آنهایی که دختر باشند و شبیه مادرم. شاید همین که از مادرم تعریف کنند همین کار کوچک باعث شود که بخواهم دیگر دوستشان نباشند. دوست ندارم با کسانی دوست باشم که در انتها موجودی مثل مادرم شوند. تمام حالات برخوردشان با شوهر یا فرزند نگون بختشان در ذهنم می آید و انقدر نفرت وجودم را می گیرد که می خواهم دیگر نبینمشان. به همین سادگی…

 

goodbye Monica


یادمه پارسال وقتی که ص رو از همه جا ، کانتکتام و مسنجر و هرچی که بود حذف کردم، آرامش شدیدی وجودم رو گرفت. دیگه نیاز نبود به غر زدن های یکی گوش کنم یا حداقل هر از چند گاهی “هوم” بزنم.
این دو روزه خیلی آروم تر شدم…

Monday, March 25, 2013

گرچه هرچیز خاصی یک توهم هست

قطعا یکی از عقده های زندگیم این هست که هیچ وقت برای کسی آدم خاص نبودم. دوست داشته شده ام اما همیشه قبل از من کسی بوده یا حتی بعد از من که تمام فکر و ذکرش شده و من تنها چیزی که هستم یک گوش باشم نهایتا که بشنوم او چطور بود....

Saturday, March 2, 2013

The Second Man


دو نفر رو در نظر بگیرید که اولی معتقد هست اگه از ساختمون 100 طبقه خودش رو پرت کنه پایین ، نه تنها نمی میره بلکه پرواز هم می تونه بکنه و نفر دوم هی می خواد بهش به هر طریقی بفهمونه که داره اشتباه می کنه. احتمالا از این نگاه نفر اول آدم خل وضع و چل به نظر میاد و خب احتمالا نفر دوم ، نرمال ، "سالم" و چه بسا دلسوز!
اما اگه پرش نفر اول از ساختمون چیزی جز نتیجه ای نباشه از کمال گرایی و از دست دادن واقع بینی نه مثلا "صرفا پرواز کردن" در عمل ، به نظرم نفر دوم هم در این ماجرا با نفر اول هم آوا هست.
نفر دوم نمی تواند بپذیرد که "نمی تواند" به دوستش کمک کند ، و به نظرش اصلاح این فکر "کاری ندارد" و اگر این فرد مدت هاست در این اندیشه است به خاطر این بوده که بعضی از واقعیت ها را ندیده نه این که نمی توانسته ببینه. نفر دوم معتقد است که پیامبر است و شاید این توهمش بسیار جدی تر از پرواز نفر اول شود. اگرچه همه ما نفر اول را متوهم خواهیم دانست و او را سرزنش خواهیم کرد بابت توهماتش و کسی دومی را بابت خطاهایش و تاثیرات منفی اش مواخذه نخواهد کرد. چرا که او قصد اصلاح داشته است...


Friday, February 15, 2013

بوتیمار


خوب یادم می آید. از او می پرسیدم مگر ممکن است این همه خوشبختی؟ این همه خوبی؟ او گفت مگر چه اشکالی دارد؟ خوشحالیم دیگر. اما من گفتم باور نمی کنم این خوشحالی را و ادامه دادم هروقت خیلی خوشحالم چیزی مثل مشت به من اصابت می کند. با غرور خاصی به او گفتم مطمئن هستم اتفاق بدی می افتد چون چیزی خوب باقی نمی ماند.
این عملکرد من است وقتی چیز خوشایندی اتفاق می افتد. به خودم می گویم همین لحظاتی که خوشحالت می کنند تبدیل به خنجری می شوند که وجودت را می درند، روحت را تکه تکه می کنند و صدبار می خواهی بمیری وقتی به آنها فکر می کنی. پس نخند ، خوشحال نباش و سعی نکن چیزی را دوست داشته باشی...
اما من هیچ وقت نمی توانم چیزی را دوست نداشته باشم و عادت نکنم متاسفانه خیلی زود عادت می کنم مخصوصا به رویه های خوب اما در بین این عادت کردن ها ، همیشه این ترس هست که نکند خورشید فردا طلوع نکند؟ چرا که این باور من است که خورشید روزی درنمی آید و من در این تاریکی هراسان به این سو و آن سو خواهم دوید.
حس می کنم این تنها من نیستم که به خوشبختی بدبینم. لااقل می توانم دوجین از اطرافیانم مثال بزنم که انقدر احمقانه نه تنها حالشان را زهرمار می کنند با تصور این که تمام می شود و هرآن منتظر هستند که خدا و شیطان و برو بچز ملکوت جهت ریدن هرچه بیشتر به حال ما بعضا موازی اقدام می کنند به طوری که با این ترس حتی با آینده خودمان نیز بازی می کنیم. من می دانم که تو می روی و قرار است اشکم را درآری پس شاید من باید در این کار پیش دستی کنم در حالی که نمی خواهم چنین کنم پس نابود می کنم همه چیز را! می دانم که تو هم قرار است نابود کنی زندگی مرا پس فرصتی نمی دهم و وقتم را تلف نمی کنم و اگر بتوانم لگدی روی پایت هم می کنم یا می دانم حتی اگر همه چیز خوب باشد و من رشته مورد علاقه ام را در جای مورد علاقه ام بخوانم home sick خواهم شد پس از وقتی که می روم به خودم می گویم اینجا هیچ چیز خاصی نیست حتی کسی هم نیست قرار هم هست افسرده بشوم و گوشه ای ازبین بروم... همه اینها همان نتیجه فرض گرفته شده را به ما می دهد... "آینده تباه می شود" اما این زشت بودن و خراب بودن آینده چیزی نیست که لااقل از تجربه به دست آمده باشد در این روزها این گزاره پایه ای تر است و از باورساز ترین گزاره ها هرچند که آزمایش پذیر نیست اما لااقل با فرض گرفتنش تاکنون به نتیجه ای مغایر با آن نرسیدیم... همه چیز با هم سازگار هست فقط گاهی شک می کنم و گاهی اطمینان پیدا می کنم که این باور بی اساس ترین باور موجود در زندگیم است. این زمان ها به خودم می گویم تبدیل شدم به آقای چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد و یا حتی باقی دوستان مثل راز و یا کسانی شاد مانند ک که تنها در زندگی موفقیت دیدند. اما این شک همیشه در من وجود دارد.... کاش یک روز این شک در وجودم تبدیل به گزاره ای به پایگی نقیضش شود.

از نفرت ها


شریف برای من یک منش است. این که یک سری آدم خودشان را خدای عالم و آدم بدانند. درواقع این حس که مثلا حالا که شریف هستم می توانم در باقی مسائل هم صاحب نظر باشم. چرا که من جز چنددرصد نخبه و برتر جامعه هستم و اظهارات من به واقعیت نزدیک تر است ، من درست می گویم ، من بهتر از شما سطحی بین ها باخبر هستم ، شما اشتباهید و من درست و چیزهایی از این قبیل برای من غیرقابل تحمل می شود.
این شک نکردن ها ، این اطمینان به باهوش بودن ها ، این اعتماد به نفس ، این تز داشتن برای همه امور و عرضه کردنش برای همه و پاره کردن همه با موفقیت های بی شمار ، این سیری ناپذیری از موفقیت ها...مرا دیوانه می کند. البته قبول دارم که خودم هم دچار این امراض هستم. اما لااقل جز افتخاراتم نمی دانم که مثلا این همه کارهای چرت و بی ربط نصفه انجام دادم و باز هم در حال ادامه دادنشان هستم.
اما حالا حس می کنم مانیفست تمام اینها میم است. شک می کند به صداقت همه ، و عرضه می کند افکارش را ، توهم توطئه دارد و همه دشمن هستند و اگر نباشند احمق می باشند و او باید همه را آگاه کند. هرجور می خواهد با همه صحبت کند چرا که او حق دارد و یا انقدر فهمیده است که باید از خدای ما باشد که او مارا از کاری بازدارد. میم وقتی صدایش را بلند می کند می خواهم فرار کنم از همه چیز فقط فرار کنم تا تمام شود تا نشنوم اما گویا هیچ چاره ای نیست شب است و هیچ راه فراری نیست باید شنیدو احترام گذاشت به عقاید مختل حتی به عقاید کسی که حقوق بقیه را وتو می کند باید لال بود و نهایت پشت دست را خایید و نهایتا دندانها را روی هم فشرد...

Monday, January 21, 2013

God damn memory

یاد یکی از شاهکارهای 3 سال پیشم افتادم

مخم سوت کشید. جدی چطور انقد بی شعور بودم؟